اهالی امروز در حال بارگذاری

معرفی کتاب: " فلسفه هانا آرنت"

ارسال شده در توسط هتاو

من معمولا فلسفه نمی خوانم و به مسائل فلسفی علاقه مند نیستم و چه بسا این کتاب یکی از معدود کتابهایی خواهد بود که در این زمینه معرفی خواهم کرد. البته وقتی دقیق تر فکر می کنم می بینم بیشتر کتابهایی که به عنوان رمان می خوانم _ به ویژه رمان های کلاسیک _ رنگ و بویی از فلسفه هم دارند گو اینکه نویسنده آنقدر با مهارت آن را با داستان زندگی شخصیت هایش مخلوط کرده باشد که من خواننده بی توجه آن را درک نکرده باشم. نمونه اش هم کتاب “خانواده تیبو” اثر “روژه مارتین دوگار” است که به تازگی بازخوانی اش کرده ام. اولین باری که کتاب را خواندم بسیاری از مسائلی که مطرح شده بود را ندیدم البته شاید دلیلش این بود که بسیار جوان بودم. این هم از معایب خواندن کتاب در سن نامناسب است. واقعیت این است که بعضی کتابها را باید وقتی خواند که به حد کافی بالغ شده باشی تا از چیزهایی سردربیاوری البته معلوم هم نیست شاید دوباره بیست سال بعد ( چه خوشبینانه ) بخوانم و چیزهای جدید کشف کنم و بگویم در سی سالگی ام هنوز آنقدر پخته نشده بودم که بتوانم کتاب را درک کنم. به هر روی… قصدم معرفی کتاب خانواده تیبو نیست…

مثل هر کتاب دیگری که فکر میکردم خواندش برایم جالب نباشد، کتاب ” فلسفه هانا آرنت” را هم از روی بیکاری و بی حوصلگی شروع کردم. قضیه این بود که مادرم این کتاب را توی داشبورد ماشین داشت، ظاهرا جزو تکالیفش بود و باید میخواندش یا همچین چیزی البته پیشتر در مورد هانا آرنت و دیدگاهایش کمی برایم گفته بود. در این حد که اندیشه هایش با توجه به زمانش چقدر جالب بوده و بد نیست من هم بخوانمش ولی خب طبق معمول کلمه فلسفه و سیاست من را فراری می دهد.

باری، در ماشین بودیم و از اراک به سمت تهران می رفتیم، خیلی خسته و کسل بودم و راه به نظرم طولانی می آمد، داشتم با وسائل دور و برم ور می رفتم، با ضبط، با دستمال کاغذی جلوی ماشین و خلاصه هر چی که دم دستم بود. در داشبورد را باز کردم و کمی کند و کاو کردم. کتاب هم آنجا بود. کنار زدمش و مقداری پول درون داشبورد را شمردم و دسته و مرتب کردم.  خب، ور رفتن هایم تمام شده بود… کتاب را برداشتم و کمی جلدش را نگاه کردم. عکس هانا آرنت روی جلد مثل زنی که کتک خورده و حالا آخرین سیگارش را داده اند که قبل از اعدام بکشد روی جلد بود. قیافه اش خیلی تیزهوش به نظرم نمی آمد ولی در نگاهش یک نوع آگاهی بود. پیشگفتار را خواندم: “…. هدف مجموعه – منظورش مجموعه نام آوران فرهنگ است که فلسفه هانا آرنت یک کتاب از این مجموعه است- آشنا کردن خوانندگان با مهمترین فیلسوفان و مسائل فلسفی از آغاز تا به امروز است و مهمتر و فراتر از آن ترغیب خوانندگان به تفکر فلسفی و درگیر شدن با مسائل فلسفی. به عبارت دیگر این کتابها میخواهند شوق خواندن، فکر کردن و آموختن را برانگیزند و هراسی را که خوانندگان معمولا از فلسفه دارند برطرف کنند. با خواندن این کتابها شما فیلسوف یا متخصص فلسفه نخواهید شد اما اگر خودتان را درگیر بحث های این کتاب کنید، قطعا درخواهید یافت که فلسفه آنگونه که تا کنون به ما القا شده است، امری انتزاعی و تجریدی نیست که فقط به کار پر ابهت کردن کلام و مرعوب کردن مخاطبان بیاید، بلکه دانشی است که به کار زندگی و پاسخ دادن به اساسی ترین سوالات بشری می آید….”

البته من با خواندن این کتاب متاسفانه خیلی به آنچه در پیشگفتار مد نظر بود نزدیک نشدم، اینکه مجموعه کتابها را گزینشی نخوانیم ( چون من – هنوز– سراغ دیگر کتابهای این مجموعه نرفتم ) و اینکه درگیر تفکر فلسفی شویم (چون فکر نمی کنم درگیر این نوع تفکر شده باشم و اگر هم شده ام خودم متوجه نیستم، چون به نظرم حتی درگیر تفکر فلسفی شدن هم ساده نیست و حتی دست خود آدم نیست. کمی استعداد و پشتکار و مهمتر از همه بینش می خواهد، البته اگر منظور از تفکر فلسفی آنی باشد که من در فلسفه هانا آرنت میخوانم) خواندن این کتاب بیشتر برایم یکجور حالت مقایسه ای بین آنچه آرنت تجربه و تحلیل کرد با جامعه امروز خودمان داشت و اهمیت اش از نظر من در همین است. ( شاید تعجبی نداشته باشد که این کتاب از منظر تجربه برایم جالب بوده چون در کتاب اشاره شده که تحلیل آرنت در درجه نخست تاریخی است)  در آموختن از تجربه و شگفت زده شدن از این که دنیا تا به حال چند بار چنین چیزهایی را تجربه کرده است و باز هم در همان چاهی می افتد که یوسف افتاد. اینکه مردمانی بودند که دیدند و تجربه کردند و تحلیل کردند و نوشتند، ولی ما و دیگران ندیدیم و نخواندیم و گوش ندادیم و بدتر از همه حتی نمیدانیم که چنین تحلیل هایی وجود دارند و شاید حتی آنقدر کوته بین هستیم ( توهین نباشد، خودم را می گویم) که حتما باید همان بلا به سرمان بیاید تا بتوانیم تحلیلش را درک کنیم.

هانا آرنت در سال 1906 در خانواده ای یهودی متولد شد و کم و بیش از کودکی درگیر سیاست شد. در سالهای تحصیل در دانشگاه یعنی بین 18 تا 23 سالگی، شاگرد چند تن از پرغوغاترین متفکران قرن بیستم بود. هانا در هجده سالگی شاگرد مارتین هایدگر شد که در آن زمان در کار اندیشیدن به مهمترین اثرش، هستی و زمان بود. بعدها هایدگر به آرنت گفت که او الهامبخش بیشتر تفکراتش بوده است. در سال 1933 به دلیل ظهور نازیسم و یهود ستیزی به همراه مادرش از آلمان گریخت  و بعد از جنگ جهانی دوم توانست همه وقتش را صرف نوشتن کند. از کتابهای آرنت می توان به ” ریشه های توتالیتاریسم” و ” وضع بشری” اشاره کرد.

در کتاب آمده است : ” جلد دوم ریشه های توتالیتاریسم، امپریالیسم را در کانون توجه قرار می دهد. رویکرد او باز هم تاریخی است اما در عین حال باز مقولاتی فلسفی را هم می پروراند… علاوه بر این آرنت چشم امید دارد که انسانها از تاریخ بیاموزند، حتی اگر نتوانند شناختی از آینده داشته باشند…”

در این کتاب نوشته های هانا آرنت و اندیشه هایش تا حد ممکن ساده و روان توضیح داده شده، در فصل توتالیتاریسم که به معرفی کتاب “ریشه های توتالیتاریسم” می پردازد تحلیل های آرنت از یهود ستیزی، بوروکراسی و نهضتهای “پان”، حقوق بشر، توتالیتاریسم و … می پردازد. به همین ترتیب در فصل های بعد راجع به ” وضع بشری” و سپس  محاکمه ” آیشمان[1] ” که گزارش و تحلیل آرنت از آن بسیار بحث برانگیز بود توضیح داده شده است.

در تمام این تحلیل ها و بحث ها نکاتی وجود داشته که برایم بسیار جالب توجه بوده است، همچنین نکات و تحلیل هایی هم بوده که نتوانسته ام آنها را به درستی درک کنم. فکر میکنم این کتابی است که باید بیش از یکبار آن را خواند و حتی بهتر از آن، آن را به صورت دسته جمعی مطالعه کرد. به هر روی، امکان اینکه تمام آنچه که از این کتاب را دوست دارم، اینجا ذکر کنم وجود ندارد بنابراین بخشی از آن را که مربوط به توتالیتاریسم می شود و شاید بیش از بقیه تحلیل ها توجه ام را جلب کرد نقل میکنم:

“….آرنت می گوید توتالیتاریسم صرفا شکلی از اشکال استبداد نیست… استبداد یک صورت سیاسی است که شبیه برهوت است و واجد شرایطی است که زندگی انسان را دشوار می کند اما توتالیتاریسم یک ” توفان شن” است که همه زندگی را مدفون و جهان را خفه و محو و نابود می کند…آرنت می گوید توتالیتاریسم به این دلیل زمینه بروز و ظهور یافت که به تعبیر خود او، ” توده ها” بروز و ظهور یافتند. آرنت می گوید فروپاشی ساختار طبقاتی در قرن نوزدهم منجر به ظهور و پیدایش پدیده ” توده ها” شد. وقتی که ساختار طبقاتی در اروپا فروپاشید، هیچ ساختاری به جای آن پدید نیامد که بتواند مردم را بنا به منافع مشترکشان در دل خود به هم پیوسته نگاه دارد. به عقیده آرنت، اگر منافع مشترکی در میان نباشد، مردم نوعی روانشناسی توده ای پیدا می کنند.

آرنت “توده ها” را جمعیتی مرکب از افراد تنها و تک افتاده توصیف می کند. وقتی که تمایزات طبقاتی از میان می رود، نوعی فردگرایی بر روابط انسانها حاکم می شود. مردم دیگر با هم پیوند های اجتماعی برقرار نمی کنند و تکلیفی اجتماعی برای خودشان قائل نمی شوند. چنین مردمانی از نظر سیاسی خنثی هستند چون هیچ پیوندی با اعضای هیچ گروهی ندارند. اما در عین حال همچنان روح رقابت بر آنها حاکم است و لذا میل و اشتهایی به سازمان سیاسی پیدا می کنند. می توان آنها را سازمان داد اما نه به دلیل نیازها یا اهداف مشترکشان بلکه فقط برای آنکه در خدمت اهداف یک اقلیت قرار گیرند.

آرنت مدعی است که حمله جنبشهای توتالیتر به حکومت های پارلمانی مثال بارز این خصلت “توده ها” است. احزاب سیاسی و اکثریت های پارلمانی که نقش حیاتی در قوانین اساسی کشورها ایفا می کنند در چشم جنبشهای توتالیتر چیزهایی غیرضروری و زائد هستند و در واقع علیه نیازهای واقعی کشورها کار می کنند. آزادیهای دموکراتیک، خصوصا مفهوم حکومت اکثریت برای الغای خود آزادی مورد استفاده قرار می گیرند. آرنت می نویسد: ” هدف عملی جنبش توتالیتری سازمان دادن تعداد هرچه بیشتری از مردم در چارچوب نظام توتالیتری و به حرکت درآوردن آنها و در صحنه نگاه داشتن آنهاست، هدفی سیاسی که بتواند هدف چنین جبنشی باشد اصلا در کار نیست”

توده ها، این افراد تک افتاده ای که هیچ هدف مشترک و هیچ پیوند اجتماعی با یکدیگر ندارند، عامل اصلی تحقق پیدا کردن توتالیتاریسم هستند”

در نهایت و در ادامه آنچه که در ابتدای این نوشته گفتم، جای تعجب و تاسف است که اکثر ما از وجود چنین منابعی برای کسب تجربه و اطلاعات و یافتن راه حل ها بی اطلاعیم. البته من بخشی از مسئولیت را متوجه کسانی می بینم که مطلع هستند اما برای اینکه این روند اندیشه همه گیر و فراگیر شود تلاشی نمی کنند. بخشی از مسئولیت متوجه کسانی است که این منابع را می شناسند و میخوانند. تنها خواندن آن کافی نیست باید آن را معرفی کرد و تا جای ممکن قابل فهم و درک برای عموم ساخت.

در همین کتاب مثال های تاریخی زیادی مانند ماجرای آیشمان و ماجرای دریفوس آورده شده که جدا از بیان یک واقعه تاریخی دارای تحلیل هایی بر آنچه که گذشته و علت های آن آمده است که می تواند بسیار جالب توجه باشد. اما نمیدانم چه تعداد از شما آیشمان را می شناختید و یا میدانید که ماجرای دریفوس چیست؟! من خودم در کمال ناباوری اولین بار با خواندن همین کتاب درباره شان مطلع شدم و بعد که توجه ام جلب شدم دیدم این ماجراهای تاریخی آنقدر بزرگ هستند که به کرات تکرار شده اند ( مثلا در همین کتاب خانواده تیبو توضیح مفصلی در مورد ماجرای دریفوس در پانویس آمده است) اما چون فقط نگاه می کردم و نمی دیدم، از گرفتن پیام آن عاجز ماندم و باید 14 سال از خواندن کتاب خانواده تیبو میگذشت تا من نهایتا توجه ام به آن جلب شود.

شاید بد نباشد به عنوان یک راه حل کوچک از این پس یک بخشی هم به عنوان تقویم تاریخ یا همچین چیزی ایجاد کنیم و به ذکر مسائل تاریخی به همراه تحلیل های موجود به زبان ساده و روان و قابل فهم بپردازیم.

 

” فلسفه هانا آرنت”

نویسنده: پاتریشیا آلتنبرند جانسون

ترجمه: خشایار دیهیمی

انتشارات: طرح نو، از مجموعه کتابهای نام آوران فرهنگ

قیمت: 2500 تومان


[1] آدولف آیشمان مسئول هماهنگی لجستیک حمل یهودیان به اردوگاههای مرگ بود. وی پس از جنگ جهانی دوم از چنگ نظامیان آمریکایی گریخت و در آرژانتین مستقر شد ولی در سال 1960 ماموران پلیس مخفی اسرائیل آیشمان را دستگیر و مخفیانه از آرژانتین خارج کردند. آیشمان در فاصله یازدهم آوریل تا پانزدهم سپتامبر 1961 در اسرائیل محاکمه شد. دادگاه او را به مرگ محکوم کرد و سرانجام به دار آویخته شد.

هتاو
aravern@yahoo.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *