اهالی امروز در حال بارگذاری

Scattered memories

ارسال شده در توسط هتاو

وقتی به خودم اومدم و متوجه شدم که چندان خاطره ای از زندگی ام یادم نیست تقریبا 25 ساله بودم یعنی دوره‌ای از زندگی که قراره اتفاق‌های خوب بیافته و خاطره‌های خوب زندگی شکل بگیرن. زندگی میکردم و به فراموشی میسپردم. از این چشم نگاه میکردم و از اون چشم میدادم بیرون. اینجوری بود که وقتی میگفتن یادته اون سال رفتیم فلانجا، اینکارو کردیم ، اونکارو کردیم،  بر و بر نگاه میکردم و باورم نمیشد. نه تنها این مال یک سال قبلشم یادم نبود. از اون به بعد بود که تصمیم گرفتم روی ذخیره‌ی خاطرات توی مغزم بیشتر تمرکز کنم. اینه که الان وقتی میریم مسافرت میگم یادم باشه الان فرودین نود و یکه و ما با فلانی و فلانی و فلانی اومدیم اینجا اینکارو کردیم، اونکارو کردیم. اینطوری لذتش کمتر میشه چون مثل اینکه بخوای تاریخ و جغرافی حفظ کنی همش در حال مرور وقایعم ولی خب مزیتش اینه که وقتی دو سال بعدش چهارنفر از اون مسافرت تعریف میکنن و ریسه میرن منم خودمو متعلق به جمع میدونمو با دهن باز و یه لبخند ابلهانه نگاهشون نمیکنم.

همین وضعیت در مورد خاطرات بچگی هم صدق میکنه که دیگه نمیشه براشون کاری کرد. هر چی توی ذهنم دارم چند تا تصویره مثل عکس نه مثل فیلم. خودم و بقیه رو انگار دارم توی یه قاب تماشا میکنم. بیرون از صحنه نه توی تصویر.

از این چند تا خاطره پراکنده متعلق به کودکی خیلیش متعلق به گشواده. این بعضی از عکساییه که از کودکی‌مون بیاد دارم:

1-     روزی که بدنیا اومد: من در حال خوردن هلو- فلاش- بابام با یه پتو تو بغل توی حیاط- فلاش-من در حال پرت کردن هلوی نیم خورده تو هوا- فلاش- یه صحنه‌ی هوایی از همه ما که دور پتو جمع شدیم و داریم به دو تا چشم درشت که برخلاف بچه‌های تازه به دنیا اومده بازه، نگاه میکنیم .

2-     روزی که براش اسم گذاشتیم: بابام در حال نوشتن اسم‌های منتخب روی کاغذ-فلاش- من در حال اصرار به اسم گشواد- فلاش- خوشحالی من که توی سه بار قرعه کشی هر سه بار اسم گشواد در اومد.

3-     روزی که وقتی داشتم توی کالسکه میگردوندمش مامانمو الکی ترسوندم و گفتم که از کالسکه افتاده و بیهوش شده.

4-     روزی که گشواد به عطسه سگمون کلی خندید.

5-     روزی که دوتایی تنها بودیم و  دستشو با شیشه برید و منو تا حد مرگ ترسوند.

.

.

.

حالا گشواد بیست و دو سالشه و چند روز پیش خیلی یواش و بی سر و صدا لیسانسش رو گرفت.

در تمام این سالها روزای جدایی ما از هم دیگه خیلی کمتر از روزایی بوده که از مادر یا پدرمون جدا بودیم . در تمام این سالها بوده روزایی که از همدیگه متنفر بودیم اما روزایی که من عاشقش بودم خیلی بیشترن. در تمام این سالها گشواد تنها کسی بوده که تونسته منو همزمان خوشحال و ناراحت کنه، تنها کسی بوده که تونسته منو در هر حال و شرایطی که باشم بخندونه، چون اینقدر برام عزیزه که حتی تلاشش برای خوشحال کردنم، باعث شادیم میشه و دل اینو ندارم که باهاش نخندم.

نمیدونم توی آینده نسبت به هم چطوری میشیم، همینطوری میمونیم، رابطه‌مون عمیق‌تر میشه یا ضعیف‌تر.با هم میمونیم یا از هم جدا میشیم، اما اینو میدونم که عاشقش هستم و بهش افتخار میکنم و خوشحالم که با بودنش بخش اعظم خاطرات پراکنده زندگیمو تشکیل میده.

برچسب‌ها: هتاو

هتاو
aravern@yahoo.com

9 دیدگاه برای “Scattered memories”

  1. سلام و ممنون از مطلب زیبات.
    من در مورد سبک ادبی چنین نوشته هایی چیزی نمی دونم. ولی وقتی خوندمش یاد اون صحنه فیلم آبی اثر کیشلوفسکي افتادم که پیرزنه آهسته و بی رمق -از پیری- داشت آشغال رو توی سطل زباله می انداخت. و می شد در مسیر حرکتش -با توجه به محتوای فیلم- عبور کل سال های زندگیت رو حس کنی.

  2. سلام، بارها شنیده بودم که خواهر بزرگتر داشتن خیلی خوب است، اما خوب برای من که فرزند اول خانواده ام تجربه اش ممکن نبوده. حالا می بینم که این تعریف ها چندان بیراه هم نبوده.
    امیدوارم همیشه به هم پشتگرم باشید.

  3. فضای تصویری زیبایی بود – خوشم اومد….. فلاش ……
    البته من بچه آخرم – و خواهر بزرگتر هم دارم که بچه اوله – ولی همچین حس هایی رو تجربه نکردم . یا شاید یادم نمی یاد – نمیدونم .
    من احساس می کنم ما جزایر دو افتاده ای از همدیگه هستیم که غیر از فامیلی مشترک واشتراکات خونی اشتراک دیگه ای بینمون نیست.شایدم باید باشه ؟! شایدم مهم نیست .
    امیدوارم همیشه از کنار در خانواده بودن لذت ببری

  4. سلام
    مطمینم هرکس که این مطلب رو میخونه به حسرت یک چنین رابطه قشنگی رو میخوره. دوستانه و صادقانه بگم هتاو بیشتر از این که برادرت خوشحال باشه از این که یک چنین خواهری داره که عاشقشه تو باید خوشحال باشی از این که برادری داری که بهترین لحظات زندگیتو برات ساخته و وقتی که خاطراتتو با اون مرور میکینی با همه قهرو آشتی ها و دوستی ها و ناراحتی ها آخرش به این نتیجه میرسی که خیلی دوستش داری و توی شکل دادن به بهترین لحظه هات کنارت بوده و کمکت کرده. داشتن یه برادر خوب ولو کوچیک خیلی خیلی بهتر از داشتن خواهری دلسوز و عاشقه. باور کن . من آدمایی رو میشناسم که برادرانی دارند که زندگی رو با زورگوییهاشون براشون جهنم میکنن. امیدوارم همیشه رابطه تون اینجوری عاشقانه باقی بمونه

  5. بی نام عزیز
    ممنونم. من آبی رو دیدم ولی این صحنه رو یادم نیست، باید دوباره نگاه کنم. با این حال جای ذوق زدگی داره که نوشته ام با چنین اثری مقایسه بشه. در مورد سبک هم خودمم چیزی نمیدونم.

    الف. تنهای عزیز
    از آرزوی زیبایی که کردید ممنونم.

    نقطه سر خط عزیز:
    من و گشواددلایل زیادی برای این نزدیک شدن بهم داشتیم. اما همانطور که گفتم توی یه دوره ای از زندگی هم بوده که با هم خوب نبودیم. البته هر دو بچه بودیم و من بیشتر اون رو مربوط به تاثیر بزرگترهای اطرافمون میدونم. ولی به هر حال هر روابطی توی یک شرایط خاص شکل میگیره، گرم یا سرد میشه. در واقع شاید خیلی همخون بودن هم مهم نباشه.

    عباس عزیز:
    ممنونم.

  6. خیلی خیلی خوب نوشتی آفرین هتاو جون. منم برادرامو خیلی دوست دارم و گاهی از غصه غصه هاشون یا از خیال این که مبادا دلشون گرفته باشه قلبم به درد میاد .اگر چه جنس رابطه ما با رابطه تو گشواد خیلی فرق میکرده اما عمق این احساس منظورم احساس خواهر نسبت به برادر چندان متفاوت نیست . الف جان راسش فکر میکنم خیلی به بزرگتر یا کوچکتر بودن خواهر یابرادر ربطی نداشته باشه . اما عباس اومدی نسازی …داشتن یه خواهر که دوست داشته باشه هم خیلی خوبه …

  7. با سلام..
    از اینکه میبینم من تاپیکی شدم برای خودم به خود می بالم…چه چه چه..
    البته همه ی کسانی که خواهر دارم اذعان کردن که خواهر از برادر خیلی بهتره…!بخصوص که بزرگتر هم باشه…منم اگه یه شانسی اورده باشم تو زندگیم اینه که برادر بزرگتر ندارم که یکی بشه مثل خودم! خواهر خوبه…همونجور که مادر خوبه!نه پدر! کلا مردان جمع کنیم بریم…!
    قضیه ی عطسه ی سگ چیه؟؟نگفته بودی…
    در هرصورت مرسی…

  8. سلام علیکم

    شما تاپیک زندگی منی.
    کمی نون قرض بدیم بهم. بردار کوچیکتر ماسکا هم داشته باشین خیلی خوبه.

    چرا عزیزم تعریف کرده بودم برات! عکسشم موجوده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *