اهالی امروز در حال بارگذاری

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری (4)

ارسال شده در توسط هتاو

 

در مطلب قبلی انتقادهایی که به آرنت شده بود و پاسخ آرنت به انتقاد اول، که شامل مفاهیم مسئولیت های شخصی در دوران دیکتاتوری بود را نوشتم.

اکنون ببینیم که پاسخ آرنت به انتقادهای دیگر چه بوده است. اگرچه شاید این مطالب به طور مستقیم با مفهوم مسئولیت شخصی درگیر نباشند، اما مفاهیم اخلاقی چالش برانگیزی هستند که مغالطه و سرگردانی در آنها غالبا به مفاهیمی که در مورد مسئولیت شخصی گفته شده مربوط میشوند.

 

انتقاد دوم:  با اصرار به پاسخگویی مهره هایی چون آیشمان از کل جامعه آلمان رفع اتهام میشود.

وقتی این انتقاد را خواندم بسیار گیج شدم. نمیفهمیدم چطور میشود که هم به آرنت معترض باشند بابت اینکه آیشمان را بیگناه جلوه میدهد، هم در آن واحد انتقاد کنند که مهره ایی چون آیشمان نباید پاسخگو باشد. علی الخصوص که (همانطور که در مطلب قبلی ملاحظه کردید) دادستان دادگاه آیشمان سعی میکرد وی را بزرگترین و مهمترین مهره دستگاه نازی نشان بدهد، امری که آرنت کاملا با آن مخالف بود و در عین حال به پاسخگویی آیشمان در قبال جنایاتش مُصر.

البته باید بگویم که این انتقاد را فقط در مقدمه جزوه عبدالرحمن برومند توانستم پیدا کنم. یعنی با جستجو در مواردی که به آرنت انتقاد شده بود نتوانستم چنین چیزی بیابم. اما از طرفی در خود مقاله آرنت (همین مقاله مسئولیت شخصی) بخش نسبتا زیادی به توضیح راجع به همین مطلب اختصاص داده شده است. یعنی آرنت توضیح نسبتا مفصلی راجع به مفهوم گناه جمعی و مسئله اخلاقی نهفته در آن میدهد که کاملا در انطباق با انتقادی است که در بالا آمده.

حالا دو مورد به ذهن من میرسد: یکی اینکه شاید همه منتقدین آرنت به یک شکل فکر نمیکردند، شاید برخی معتقد بودند که آیشمان را مبری میکند و برخی میگفتند اصرار بی جهت بر مقصر دانستن آیشمان دارد.

اما نکته ظریف دیگری هم در میان است. آرنت در ابتدای همین مقاله اش میگوید که تا زمانی که مخالفانی که به نظر مغرضانه مخالفت میکردند، نظریاتی در باب کتاب او (منظور محاکمه آیشمان است که به قول او حتی نوشته نشده بود)  میدادند، وی ماجرا را صرفا یک جنجال یا سرگرمی میدانست، اما وقتی صداهایی به دفاع از وی بلند شد، به فکرش رسید که ” شاید این ماجرای موهوم تنها یک جنجال یا سرگرمی نباشد و پای چیزی ورای احساسات در میان است، چیزی فزون تر از سوتفاهم های صادقانه ای که گاه موجب گسست واقعی ارتباط میان نویسنده و خواننده میشوند”.

در کتاب فلسفه سیاسی هانا آرنت نوشته لی بردشا هم، به نکته ای اشاره شده بود که به نظر من
بی ربط با این قضیه نیامد. لی بردشا در خصوص انتقادات به آرنت میگوید:

” من معتقدم که اکثر این انتقادها بی پایه و اساس بودند. درست است که آرنت کوشیده بود آیشمان را در بستر تفکرات پیشینش درباره توتالیتاریسم درک کند، اما او برای خواننده هشیار کاملا روشن کرده بود که هیچ نمیکوشد آیشمان را از مسئولیت شخصی اش مبرا کند. او خصوص با این نظر مخالف بود که «درون هر یک از ما آیشمانی هست “

من فکر میکنم شاید این جمله درون هر یک از ما آیشمانی است،(برداشت اشتباهی که من هم مرتکب شدم) نه انتقاد، بلکه برداشتی بود که مدافعان آرنت از نوشته های وی کردند، آنجا که به دفاع از وی پرداختند و از نظر آرنت این نیز غلط بود. چون چنین برداشتی مستقیما به این مسئله باز میگردد که دیگر نمیتوان آیشمانِ مهره (میدانید که آرنت با مفهوم مهر بودن هم مخالف بود) را محاکمه کرد و نه تنها آیشمان بلکه کل جامعه آلمان در مظان اتهام قرار دارند.  توضیحاتی که آرنت در این خصوص داده، عمیقا با انتقاد سوم از وی یعنی ” نباید در مورد وقایعی که شاهدش نبوده ایم قضاوت کرد”، گره خورده است، اما من سعی میکنم این دو را کمی تفکیک کنم، با این امید که خودتان مقاله آرنت را بخوانید.

آرنت میگوید:” اینکه کل آلمان و کل تاریخ آلمان از لوتر تا هیتلر متهم اند، مغالطه ای بود که در عمل همه کسانی را که مرتکب اعمالی شده بودند به خوبی تطهیر کرد، چون وقتی همه گناهکار باشند، در واقع هیچ کس گناهکار نیست. کافی است  کل نوع بشر را در جایی که در ابتدا به آلمان اختصاص یافته قرار دهید تا متوجه مضحک بودن این مفهوم شوید، زیرا در این صورت حتی آلمانی ها هم دیگر مقصر نیستند، هیچ کس دیگری هم که بتوان نام برد مقصر نیست، جز مفهوم گناه جمعی.

از لحاظ اخلاقی، احساس گناه بدون اینکه کاری مشخص کرده باشیم، همان قدر خطاست که اگر عملا مرتکب خلافی شویم و کمترین گناهی احساس نکنیم. اینکه در دوره پس از جنگ در آلمان کسانی که شخصا بکلی بی گناه بودند، یکدیگر و جهانیان را از احساس گناهی که داشتند آگاه میکردند، و اینکه تنها شمار اندکی از مجرمان واقعی حاضر به ابراز کمترین پیشمانی بودند، همواره در نظر من مظهر به هم ریختگی معیارهای اخلاقی بوده است.

نتیجه این اذعان خود انگیخته به گناه جمعی البته توفیق در تطهیر (هرچند ناخواسته) آنانی بود که جرمی مرتکب شده بودند: همانطور که پیشتر دیدیم وقتی همه گناهکار باشند، هیچ کس گناهکار نیست.

چند سال پیش، اجرای حکم اعدام آیشمن مخالفت های گسترده ای برانگیخت، بر این اساس که ممکن است این کار وجدان آلمانی های معمولی را راحت کند و به قول مارتین بوبر « و همچون کفاره ای برای احساس گناهی عمل کند که گریبانگیر بسیاری از جوانان آلمانی است»

خوب، اگر جوانان در آلمان، که در سن و سالی هستند که نمیتوانستند کاری کرده باشند، احساس گناه میکنند، یا اشتباه میکنند یا سردرگم اند، یا اینکه به بازی های ذهنی مشغولند.

چیزی به عنوان گناهکار جمعی یا بیگناه جمعی وجود ندارد، گناهکاری و بیگناهی فقط در صورتی معنا دارند که فردی باشند.”

انتقاد سوم:  نمیتوان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینی اش نبوده ایم.

آرنت میگوید این حیرت آور است که به من میگویند اصلا خود قضاوت عملی خطاست زیرا کسی که آنجا نبوده است نمیتواند قضاوت کند. حال آنکه با محاکمه ای سر و کار داشتیم که نتیجه اش صدور حکم بود. جالب آنکه استدلال آیشمان هم در برابر حکم دادگاه همین بود. وقتی به او گفتند که گزینه های دیگری وجود داشته و او میتوانسته از وظایف جنایتکارانه اش شانه خالی کند، اصرار داشت که این حرف ها افسانه های پس از جنگ اند و زاده نگاهی که امروز به ماجرایی مربوط به گذشته، میشود. و کسانی که از این نظر دفاع میکنند نمیدانند یا فراموش کرده اند که اوضاع واقعا چگونه بوده است.

بحث درباره داشتن حق یا صلاحیت قضاوت مسئله اخلاقی را به میان میکشد. در اینجا دو قضیه دخیل است:

اول اینکه من چگونه میتوانم درست را از نادرست تمیز دهم، زمانی که اکثریت یا همه اطرافیان من از پیش درباره مسئله قضاوت کرده اند؟ من که هستم که قضاوت کنم؟

دوم اینکه اگر هم بتوانیم قضاوت کنیم، چگونه میتوانیم درباره رویدادها یا اوضاعی قضاوت کنیم که شاهدشان نبوده ایم؟

در مورد دوم کاملا آشکار است که اگر در این باره از خود سلب صلاحیت میکردیم نه تاریخی نوشته میشد و نه دادرسی ممکن بود. ما هنگام استفاده از صلاحیت قضاوت خود، با نگاهی که امروز به ماجرایی که در گذشته اتفاق افتاده قضاوت میکنیم. معمولا مسئله قضاوت بدون حضور در حادثه به تفرعن متهم میشود اما چه کسی تا بحال توانسته ادعا کند با قضاوت در باره عملی خطا، دارد میگوید که خود قادر به ارتکاب به این خطا نخواهد بود؟ حتی قاضی ای هم که انسانی را به جرم قتل متهم میکند ممکن است بگوید اگر لطف خداوند شامل حالم نبود، من نیز به همین راه میرفتم!

اما در خصوص مورد اول; من چگونه میتوانم درست را از نادرست تمیز دهم، زمانی که اکثریت یا همه اطرافیان من از پیش درباره مسئله قضاوت کرده اند؟ من که هستم که قضاوت کنم؟

در جامعه ما ترسی از داوری رایج است و در پس اکراه از این داوری این گمان میخزد که هیچ کس مختار نیست و در نتیجه این تردید به وجود می آید که هیچ کس مسئول نیست یا نمی شود انتظار داشت پاسخگوی کاری باشد که کرده است.

به محض اینکه بحث های اخلاقی به میان می آید، کسی که مسئله عدم صلاحیت در قضاوت را مطرح میکند با نوعی حجب و فروتنی کاذب، با گفتن اینکه من که هستم که قضاوت کنم، در واقع میخواهد بگوید «ما همه شبیه به هم هستیم، به یک اندازه بدیم، و آن ها که میکوشند تا حدودی شرافت خود را حفظ کنند یا قدیس اند یا دو رو و در هر دو حال بهتر است راحتمان بگذارند.»

همین جاست که این بحث با بحث قبلی در خصوص گناه جمعی ارتباط می یابد. زیرا اگر به عوض مقصر دانستن جبر تاریخ و انداختن گناه به گردن ضرورت اسرار آمیزی که پنهان از آدمیان در کار است، تقصیری مشخص را متوجه فردی مشخص کنید (قضاوت کنید)، غریو اعتراض این افراد به آسمان بلند میشود و همانطور که دیدیم گناه جمعی مفهوم ندارد.

معلوم میشود ترس از داوری، به نام نامیدن و مشخص کردن گناهکار – به ویژه مقصر دانستن کسانی که بر مسند قدرت اند و صاحب مقاوم و منصب، چه زنده و چه مرده- چنان عمیق و ریشه دار است که موجب توسل به چنین مانورهای فکری مستاصلانه ای میشود.

مسئله بعدی که آرنت مطرح میکند در این باب است که سقراط میگوید تحمل ظلم بر ارتکاب ظلم برتری دارد و آرنت میگوید:” کم و بیش مسلم فرض کرده بودم همگی ما با سقراط هم عقیده ایم  اما معلوم شد این باورم اشتباه بوده است و اعتقاد رایج بر این بود که مقاومت در برابر وسوسه از هر نوع اش محال است و هیچ کس قابل اعتماد نیست و در لحظات دشوار نمیتوان از کسی انتظار اعتماد داشت.”

آرنت میگوید مردم وسوسه شدن و مجبور شدن را یکی میدانند حال آنکه اگر کسی اسلحه ای را به طرفتان نشانه رود و بگوید دوستت را بکش و گرنه میکشمت دارد وسوسه تان میکند، همین و بس.

و هرچند وسوسه، زمانی که پای جان در میان است میتواند عذری موجه و محکمه پسند برای جنایت باشد اما قطعا توجیهی اخلاقی نیست.

در توضیح این امر، یعنی وسوسه شدن و مجبور بودن فکر میکنم بتوانم این مطلب را که آرنت در ادامه مقاله اش آورده است بیاورم:

 هنگام آموزش در خصوص اخلاقیات، هرگز رفتار یک مجرم واقعی اهمیت نداشت، بلکه هر کسی که عقلش سرجایش بود از یک مجرم انتظاری جز بدترین کردار را نداشت. به همین دلیل رفتار وحشیانه گروه ضربت در اردوگاه های کار اجباری و شکنجه گاه های پلیس مخفی گرچه خشمگینمان میکرد اما از لحاظ اخلاقی پریشانمان نمیکرد. رژیم جدید برایمان چیزی جز یک مشکل سیاسی پیچیده نبود، مسائل اخلاقی با پدیده هماهنگ شدن دوستانمان پدیدار شد. یعنی نه با تزویر برخاسته از ترس، بلکه با اشتیاق زود هنگام برای جا نماندن از قطار تاریخ و تغییر عقیده ای که یکشبه عارض اکثریت بزرگی از شخصیت های سرشناس از تمامی قشرها شد. آنها با سهولتی باورنکردنی توانستند رابطه خود را با دوستانی قدیمی بگسلند و از آنها دوری گزینند.

خلاصه اینکه، آنچه ما را ناراحت میکرد نه رفتار دشمنانمان بلکه رفتار دوستانمان بود، دوستانی که در ایجاد این وضعیت سهمی نداشتند. آنها مسئول اعمال نازی ها نبودند، فقط تحت تاثیر موقعین نازی ها قرار گرفته بودند و قادر نبودند داوری (قضاوت) خود را در برابر آنچه حکم تاریخ میپنداشتند قرار دهند. (وسوسه شدن را مساوی مجبور شدن دانستند) بنابراین برای درک آنچه در مراحل اولیه رژیم رخ داد، باید به از کار افتادن گسترده قوه داوری انسان توجه داشت.

بنابراین برای پرسش به این سوال که چه بر سر قوه داوری انسان می آید اگر با وقایعی روبرو شود که بیانگر فروپاشی تمامی هنجارهای متعارف هستند ( و بی سابقه اند)؟ باید از تحلیل ماهیت قضاوت انسان آغاز کرد.

تنها با یک فرض است که میتوانیم بر زمین لرزان اخلاقی به امید یافتن جای پایی محکم خطر کنیم: فرض کنیم که قوه ای در انسان نهفته که به او امکان میدهد بدون تسلیم شدن به هیجانات و یا نفع شخصی به صورت عقلانی داوری کند، قوه ای که خودانگیخته عمل میکند، یعنی نیاز ندارد به استاندارها و قواعد از پیش طبقه بندی شده رجوع کند بلکه به عکس، اصول خود را بر اساس قضاوتشان می آفریند.

من دلم میخواهد به خودم اجازه بدهم و در این مورد مثالی هم از زندگی روزمره خودمان در ایران بزنم، شاید موضوع روشن تر شود. احتمالا اغلب شما میدانید که من و نقطه سرخط دفتری تبلیغاتی را میگرداندیم. دفتری که تمام با اتکا به اموال و در آمد خودمان و ریسک بالای کارهای خصوصی راه انداختیم. و شاید بدانید برای یک دفتر تبلیغاتی هیچ چیز بهتر و سودآورتر از گرفتن کارهای نهادهای دولتی نیست. زیرا  در ایران اغلب شرکت های خصوص کوچکتر از آنند (و دیدش را هم ندارند) که کارهای تبلیغاتی بزرگ بکنند. اما هر بار مراجعه ما به مراکزی مانند استانداری یا شهرداری و بردن نمونه کارهایی که در شهر کوچک ما از کیفیت بالایی هم برخوردار بودند، تنها به یک راه ختم شد: پرداخت رشوه.

یعنی شما بدون پرداخت رشوه در نهادهای دولتی عملا نمیتوانید کاری انجام بدهید. اما این یک اجبار نیست، یک وسوسه است. یعنی کسی که رشوه را پرداخت کند نمیتواند بگوید من مجبور به پرداخت رشوه بودم، بلکه وی فقط وسوسه شده است که رشوه را بپردازد. و این موضوع که در ایران نمیتوان بدون پرداخت رشوه کاری انجام داد هرگز توجیهی اخلاقی برای پرداخت ( و نهادینه کردن امری مانند پرداخت رشوه) نیست. حتی اگر کسانی که در کنار شما زندگی میکنند معتقد باشند که باید رشوه پرداخت. یعنی معیارهای  اخلاقی جامعه شما (چنان که جامعه امروز ایران) آنچنان به هم ریخته باشد که جای درست و غلط عوض شده باشد. شما هنوز باید بتوانید به قوه داوری و قضاوت خودتان تکیه کنید.

کار ناتمام آرنت

همانطور که مطالعه کردید آرنت بر مسئله تفکر و اندیشیدن در جلوگیری از وقوع شر تاکید بسیاری داشت. آنچه آرنت به دنبالش بود این بود که درک و فهمی از تفکر به دست آورد که بتواند مانع آنچه که عمل غیراخلاقی است بشود. او نیازمند درک و فهمی از تفکر بود که بتواند داور منتقد عمل باشد.

با آنکه آرنت صورتهای گوناگونی از شر را با فکر نکردن یکی میکرد اما در حیرت بود که چه نوع تفکری برای انجام داوری درست ضروری است، تفکر به خودی خود لزوما راه به داوری درست نمیبرد. فهم تفاوت میان درست و غلط نیازمند چیزی بیش از تفکر صرف است.

و نهایتا آرنت میخواست بگوید که هر ارتباطی میان تفکر و جلوگیری از عمل باشد، باید این ربط میان همه انسانها جنبه عام داشته باشد و تفکر توانایی است که در اعمال یا گفتار خاصی ظاهر نمیشود. آرنت میخواست باور کند که تجربه تفکر میتواند به روی همه انسانها گشوده باشد، فقط اگر سدهایی را که در برابر آن است بشکنیم.

آرنت در مقدمه حیات ذهن نوشت:”اگر معلوم شود توانایی تمیز درست از غلط ربطی به توانایی فکر کردن دارد، آنگاه ما باید قادر باشیم دست زدن به تفکر را از هر فرد عاقلی بطلبیم. و فرقی نمیکند این فرد چقدر دانشمند یا جاهل، چقدر هوشمند یا احمق باشد”

آرنت امیدوار بود که بتواند میان تفکر و عمل رابطه ای برقرار کند و آشکار کند که میتوانیم از هر فرد عاقلی بخواهیم که فکر کند و در نتیجه این آخرین تلاش او برای مقابله با توتالیتاریسم بود.

بنابراین با توجه به همه آنچه که گفته شد هنوز (تا جایی که من فهمیدم) نمیدانیم چه نوع تفکری مانع بروز اعمال شریرانه میشود، ارتباط بین تفکر و عمل چگونه باید تعریف شود که بین همه انسانها مشترک باشد و بتوان از همه آن را انتظار داشت؟

 

منابع:

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری هانا آرنت، ترجمه بنیاد عبدالرحن برومند و نیز اصل انگلیسی مقاله برای مطابقت با ترجمه

فلسفه سیاسی هانا آرنت، نوشته لی بردشا، ترجمه خشایار دیهمی

فلسفه هانا آرنت نوشته پاتریشیا آلتنبرند جانسون، ترجمه خشایار دیهمی

 

هتاو
aravern@yahoo.com

7 دیدگاه برای “مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری (4)”

  1. سلام.وبلاگ زیبایی دارین و پر از مطالب دلنشین.اگه با تبادل لینک موافقین ما رو با نام
    .•´¯`•- بازارچه کوچولو -•´¯`•.
    لینک کنین و بهمون خبر بدین و بگین ما هم شما رو با چه اسمی لینک کنیم

  2. هتاو گرامی، سلام و خسته نباشی! جداً هم خسته نباشی برای پیگیری این موضوع.
    در مورد آخرین بخش مقاله چند تا نکته جای ذکر دارد:
    1- جمله مهمی که در این مطلب آمده بود یعنی: «اخلاق فردی است»، برای اخلاقی بودن بسیار بسیار مهم است. اگر به آرای کسانی نظیر سارتر (اگزیستانسیالیست ها) مراجعه کنیم می بینیم که او هم می گوید فرد است که باید تصمیم بگیرد ولو اینکه شرایط تصمیم گیری از کنترل او خارج باشد، او هم مسئولیت را بر عهده فرد می گذارد ولو اینکه جامعه شرایط مساعد یا نامساعدی را برای فلان رفتار رقم بزند. این نکته معنایش این است که خواه ناخواه جامعه و رفتار دیگران عرصه را برای تصمیم گیری صحیح تنگ یا گشاده می کند، اما در نهایت هر اتفاقی هم که بیفتد شخص خود مسئول است و نمی تواند به گردن جامعه و شرایط بیندازد.
    2- مثالی از وضعیت خودت و کارت (پرداخت رشوه) زدی. می خواهم مثالی از انتخابات 88 بزنم که البته یک بار دیگر هم در مطلبی نوشته بودم. برای من هنوز هم سئوال است که چرا اغلب ما ایرانی ها که به تقلب کردن عادت داریم (و نامش را زرنگ بازی و پارتی بازی و …) می گذاریم، از آن رویداد به خشم آمدیم. شاید به خاطر اینکه تعداد زیادی تصور می کردند که حق شان خورده شده است و این خشم و احساسات (همان هیجان و نفع شخصی) بروز گسترده ای داشت. راستش را بخواهی هر بار که به این مسئله فکر می کنم می بینم اساساً حرکت اعتراضی بعد از انتخابات چیزی نبود مگر همین احساس تضییع حق منتهی برای تعداد زیادی از مردم. نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که این به اصلاح جنبش به هیچ عنوان پشتوانه فکری مبارزه با فساد و تقلب را نداشت، چرا که به نظرم اساساً معیارهای تقلب و دروغ و ریا در ایران امروز کاملاً برعکس شده است (و البته که باید به حال این جامعه افسوس فراوان خورد).

  3. 3- اما یک نکته را هم در مورد نفع شخصی بگویم. راستش به نظرم اخلاق همیشه به نوعی با نفع شخصی زاویه داشته است. منظورم این است که رفتاری که معمولاً اخلاقی خوانده می شود، اغلب اوقات (نه همیشه) مستلزم چشم پوشی از نفع شخصی است. خودم بیشتر وقتها که می خواهم در مورد رفتاری داوری اخلاقی بکنم، این جمله را به خودم می گویم (گرچه لزوماً عمل نمی کنم!): «اگر در حالتی به نظرت رسید که آنچه که نفع تو در آن است، از نظر اخلاقی هم صحیح به نظر می رسد، باید بیشتر درنگ کنی». یعنی اگر دیدی کاری به نفعت هست، و از طرفی دلیل اخلاقی هم می توانی برای صحتش بیاوری، احتمال به خطا رفتنت بیشتر است.
    4- یک تعبیر دیگر از این جمله این است که دین و دنیا با هم جمع نمی شوند، البته دین به معنی «اخلاق» و دنیا به معنی «نفع شخصی». قصد ندارم بگویم که به این تعبیر مذهبی باور دارم یا نه اما همین تعبیر برای سنجش رفتار دیندارانه (و البته اخلاق مدارانه) خیلی راهگشا است. کافی است از مذهبیون پس از انقلاب اسلامی بپرسیم که چطور است که بعضی از شما هم می توانید دین را داشته باشید و هم دنیا را. چطور است که با دینداری و نماز خواندن، پست هم می شود گرفت و امتیاز هم به دست آورد؟ منظورم این نیست که دین و دنیا (اخلاق و نفع شخصی) صد در صد با هم در تضاد هستند، بلکه منظورم این است که وقتی نفع شخصی پا به میدان می گذارد، باید ترسید از صحت و اخلاقی بودن کار.
    خیلی ممنون که این مطالب را نوشتی، مدتها بود می خواستم این دو سه تا نکته را جایی مطرح کنم اما مجالش نبود. اگر نقدی به آنها داشتی یا اگر دوستان نظری داشتند می شود بحث را ادامه داد.
    جداً خسته نباشی، نویسنده تنها (از این به بعد باید بگوییم هتاو تنها یا مثلاً ه. تنها! شوخی شوخی بخشی از تخلصم از دستم پرید!)

  4. الف تنهای عزیز
    نکات جالبی بود. ممنون که به اشتراک گذاشتید.
    و ممنون که حمایتم میکنید.
    در مورد نکته ای که راجع به زاویه دار بود اخلاق و منفعت شخصی گفتید، برایم قابل درک است ولی یک مسئله دیگری هم به ذهنم میرسد. گاهی در رعایت نکات اخلاقی منافعی است که در سطح مادی نیست و دیده نمیشود.
    نخست زندگی کردن با وجدان (نسبتا) آسوده است. یعنی درگیری ها ، گفتگو های درونی و تضاد ها کم میشود. حالا شاید بعد از مدتی زیادی که اخلاق را به خاطر نفع شخصی زیرپا گذاشتی کلا خاموش بشود، نمیدانم. ولی من یکی دو نمونه بارز از آدمهایی که نفع شخصی را بر اخلاق مقدم دانستند را دیدم، با اینکه سالها مشغول برتری دادن نفع شخصی به اخلاق بودند، ولی برای آدمهایی که به ایشان کمی نزدیک میشدند این کشمکش درونی کاملا مشهود بود (به عنوان مثال همه ایشان کج خلق و بی اعتماد هستند)
    منفعت دیگری که در رعایت اخلاق نهفته است زندگی کردن در جامعه سالم تر است. یعنی همانگونه که اکنون در ایران به قول شما معیارهای اخلاقی برعکس شده و همین مسئله بیش از آنچه که دولت مقصر باشد، زندگی روزمره را به کام افراد این اجتماع تلخ کرده است، عکس آنهم ممکن است. در جامعه ای که معیارها به هم ریخته نباشد و رعایت شود، زندگی کردن آسان تر و با کیفیت بالاتری خواهد بود.
    تا نظر شما چه باشد.

  5. هتاو گرامی،
    موضوعی که در مورد منافع غیرمادی گفتید بسیار مهم و جالب توجه است، درست همان طور که مهمترین متفکر اخلاق فایده گرا و نفع گرا (جان استوارت میل) هم بعد از طرح منافع مادی به سراغ این منافع غیرمادی می رود. و راستش وقتی پای منافع غیرمادی به میان می آید تا حدودی می توان گفت که این نوع منافع دیگر از سنخ امور قبلی نیستند و به ساحت مسائل اخلاقی نزدیکترند. چرا که دست کم یکی از مهمترین نتایجی که از اخلاق انتظار می رود برقراری آرامش و همزیستی درونی و بیرونی با اجتماع است.
    تیزبینی شما در این زمینه قابل ستایش است.
    موفق باشید.

  6. سلام،

    مقلات جالبی بودند وبسیار ازانها یاد گرفتم.چندروز پیش به دلایلی رفتم سراغ کتاب بار هستی میلان کوندرا.قبلا خوانده بودمش ولی اینبار با توجه به نظرات ارنت خواندنش لطف دیگری دارد.خواندنش را توصیه میکنم بسیار در درک بهتر مقالات کمک میکند.

  7. هتاو جان خسته ناشی
    سری مقالاتی که نوشتی بسیار جالب و پر محتوا بود . هرچند که من بعضی قسمت ها رو خوب نگرفتم ولی با این حال فکر می کنم راه رو برای بحث درمورد شرایط خودمون باز کرد همین طور که در آخر همین مقاله اشاراتی کردی و یا در قسمت نظرات هم میشه این موضوع رو دید.موضوعات مهمی مثل وسوسه شدن و مجبور بودن، قوه قضاوت و داوری در شرایط تنگنا ، تفکر و عمل ..مواردی هستند که فکر کردن وبحث کردن در موردشون با نگاه به جامعه ی کنونی ایران می تونه به تغییر رفتارهای ما کمک کنه.
    جالب که چند روز پیش در همین مورد با یکی از دوستان قدیمی که چند بار در اهالی امروز مقاله نوشت صحبت میکردم. و به مواردی این چنینی اشاره می کردکه : خوب دیگه این عرف شده … ویا وقتی شما در مورد چند نفر مسئولیت داری شاید نیاز باشه یک عمل غیر اخلاقی انجام بدی مثلا برای اینکه کارمندای شرکت از نون خوردن نیافتن شاید لازمه رشوه بدی…
    در آخر از دکتر نگار کريمي متخصص پوست مو و زيبايي، يه زن نداريم و ایمان و سمیرا صمیمانه تشکرمی کنم که با نظرات کارشناسانشون این بحث رو گرم تر کردن.
    الان یه چیزی به ذهنم رسید به نظرتون این نظرات یهویی مثل این sms های تبلیغاتی نیست ؟!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *