اهالی امروز در حال بارگذاری

آرنت در اورشلیم(2)

ارسال شده در توسط هتاو

آدولف آیشمان در سال 1960، توسط پلیس مخفی اسرائیل از آرژانتین ربوده شده و به اسرائیل بازگشت داده شد که باعث جدال سیاسی بین دو کشور گردید. هانا آرنت با شنیدن خبر دادگاهی شدن وی در اورشلیم تصمیم گرفت که در این دادگاه حضور بیابد. بنابراین به ویلیام شاون در روزنامه نیویورکر پیشنهاد کرد که گزارشکر دادگاه آیشمان باشد. برای برنامه ریزی مجدد کارهایش با بنیاد راکفلر، او با حس اضطرار به ایشان نوشت:” حتما متوجه هستید که چرا فکر میکنم باید در این دادگاه حاضر باشم، من دادگاه نورمبرگ را از دست دادم، هرگز این مردم (نازی ها) را از نزدیک ندیدم و احتمالا این آخرین شانس من خواهد بود”. و بازهم در نامه ای به کالج وایسر می نویسد:” احساس میکنم شرکت در این دادگاه به نوعی ادای دین به گذشته خودم است”. مشخصا، گزارش کردن این دادگاه چیزی بود که آرنت بر آن متمرکز شد و حقیقتا تبدیل به یک تصمیم خطیر و سرنوشت ساز در زندگی اش شد.

 1-    آیشمان، ابتذال شر

آیشمان

پس از کنفرانس وانزه (Wannsee) در ۲۰ ژانويه ۱۹۴۲ که در آن سران بلندپايه ی رژيم نازی تصميم به اجرای «راه حل نهايی» برای نابودسازی کامل يهوديان گرفتند، آيشمن مسئول انتقال يهوديان از آلمان، اروپای شرقی، جنوبی و غربی به اردوگاهای مرگ و کوره های آدم سوزی شد.او وظيفه ی خود را در آن شرايط دشوار جنگی، چنان با دقت نظر و پشت کار زياد انجام داده بود که برای بسياری از تاريخ نگاران، بدون نقش موثر وی در سازماندهی و اعزام بی وقفه ی يهوديان به اردوگاه های مرگ، مطمئنا آمار قربانيان يهودی بسيار کمتر از آن چيزی می‌بود که اکنون هست.

آدولف اتو آيشمن در می ۱۹۶۰، در حومه ی شهر بوينس آيرس، پايتخت آرژانتين، توسط يک گروه کماندو اسرائيلی دستگير و ۹ روز بعد به طور مخفيانه به اسرائيل منتقل شد. در ۱۱ آوريل ۱۹۶۱، آيشمن برای نخستين بار در دادگاهی در اورشليم حضور يافت. آیشمان به پانزده جرم مختلف متهم شد. “با همکاری دیگران” او به جنایت علیه مردم یهود، جنایت علیه بشریت، و جنایات جنگی در طول حیات رژیم نازی و به خصوص در طول جنگ جهانی دوم متهم شد.

آیشمان در دادگاه

با توجه به آنچه که در جنگ جهانی دوم رخ داد، درک اینکه در آن زمان (و شاید اکنون نیز) از نظر عموم، آیشمان (و به طور کلی نازی ها) هیولا محسوب می شده است سخت نیست.  آیشمان فردی خطرناک، با انگیزه های شریرانه و تمایل به کشتار، شخصیتی منحرف و سادیک محسوب میشد. همچنین باور بر این بود (و هنوز هم برخی معتقدند) که آیشمان، فردی ضد یهود بوده که آگاهانه و از روی اعتقاد به ایدئولوژی نازیسم ، یهودیان را به مسلخ گاه فرستاده است.

دادستان دادگاه، گيدون هوسنر، در تمام طول دادگاه سعی داشت تا آيشمن را “جرثومه ی پليدی” و فردی “منحرف و ساديک” معرفی کند. هوسنر در اين ادعای خويش تا بدانجا پيش رفت که دادگاه اورشليم را محاکمه ی “غيرعادی ترين هيولايی” دانست “که جامعه ی بشری تا کنون به خود ديده است”. برای او محاکمه ی آيشمن همزمان محاکمه ی “جنبش نازی و يهودی ستيزی در مجموع” بود.

با اين حال قضات دادگاه مسير دادستان را در پيش نگرفتند و استدلالات وی را در اين زمينه نااستوار دانستند. به قول آرنت “مشکل اصلی با آيشمن دقيقا به اين نکته بر می گشت که انسانهای بيشماری به او شبيه بودند، انسان هايی که در ضمن نه منحرف بودند و نه ساديک، و علاوه بر آن اين که چنين انسانهايی افرادی بوده و هنوز هستند که به طرز وحشتناک و هراس آوری عادی می باشند.”

قضاوت آرنت در مورد آیشمان با توجه به زندگی وی و آنچه که در دادگاه رخ داد شکل گرفت. برخی از مجموع عواملی که در زیر به آنها اشاره می شود، آرنت را متقاعد کرد که آیشمان به طرز هولناکی عادی بوده است:

–          آیشمان در خانواده ای متوسط بدنیا آمد، در مدرسه ضعیف بود و نتوانست دبیرستان را تمام کند و نیز موفق نشد که از مدارس علمی کاربردی در زمینه مهندسی فارغ التحصیل شود.  مادر وی وقتی که او ده ساله بود از دنیا رفت و پدرش مجددا ازدواج کرد. بعد از اینکه دو سال به عنوان فروشنده کار کرد، توانست شغلی را در یک کمپانی نفتی در وین بیابد. آنگونه که آرنت توصیف می کند:” آن پنج سال و نیمی که با کمپانی نفتی کار کرد باید شادترین دوران زندگی آیشمان باشد. او در دوران بحران بیکاری زندگی خوبی را میگذراند و به جز مواقعی که در مسافرت بود با والدینش زندگی میکرد” اما این زندگی شیرین، در سال 1932، با انتقال وی از لینز به سالزبورک به طور ناگهانی و بر خلاف میلش به پایان رسید. او عمیقا افسرده بود. ” من تمام لذتی که از کارم میبردم را از دست دادم. دیگر با فروش و تلفن زدن ارتباطی نداشتم”. در آوریل همان سال، آیشمان به حزب نشنال سوسیالیست پیوست و به اس اس ملحق شد; یک سال بعد آیشمان وین را به قصد آلمان ترک کرد و پس از چهارده ماه زندگی به عنوان سرباز تقاضای شغلی در قسمت سرویس امنیت اس اس را داد. خیلی زود، تبدیل به یک متخصص در بازجویی از یهودیان شد و به عنوان برنامه ریز و هماهنگ کننده برای انتقال یهودیان به کمپ های مرگ گماشته شد. بر طبق شهادتش وقتی به وی گفته شد که هیتلر دستور ” راه حل نهایی”، یعنی حذف فیزیکی یهودیان را صادر کرده است، آیشمان انتظارش را نداشت. آیشمان گفت که وی هرگز به به چنین راه حلی از طریق خشونت فکر نکرده بود…”من اکنون همه چیز را از دست داده بودم، تمام لذت کارم را، تمام ابتکاری که به کار میبردم و تمام علاقه ام را”. در سال 1945، وقتی آلمان در محاصره بود، آیشمان به عنوانی معادل کلنل در اس اس ارتقا مقام پیدا کرد.

آرنت آیشمان را اینگونه توصیف میکند:” برگی در تندباد زمان، …به هیچ وجه از روی عقیده وارد بازی نشد و هرگز نیز به ایدئولوژی آن اعتقاد پیدا نکرد. همانطور که در دادگاه اشاره کرد: (مانند این بود که برخلاف تمام انتظارات و تصمیمهای قبلی به داخل کشیده شوی . بسیار سریع و ناگهانی اتفاق افتاد.) او وقتش را و کمتر از آن علاقه ای به دانستن، نداشت. او از برنامه های رایش آگاه نبود. او حتی کتاب هیلتر (به نام “جنگ من”) را نخوانده بود. همکارش به وی گفت: چرا به اس اس نپیوندی؟ و وی تکرار کرد: چرا که نه. این تمام چیزی بود که اتفاق افتاد”.

 –          وقتی در دادگاه به قتل یهودیان متهم شد، اظهار داشت که هرگز هیچ یهودی یا غیر یهودی و اساسا هیچ انسانی را نکشته است و همچنین اظهار داشت که هرگز دستور کشتار فرد یهودی و غیریهودی را نداده است. او اذعان کرد که جرمش تنها می تواند همکاری در نابودی یهودیان باشد (نه کشتن آنها به دست خود و یا دستور کشتن آنها از طرف خود). آیشمن همچنین خود را یک ضد یهود نمیدانست، اظهار میداشت که هرگز با یهودیان مخالفت و مشکلی نداشته است، و آنچه  انجام میداده صرفا اجرای دستورات و قانون حاکم بر جامعه آلمان بوده است. دادگاه البته ادعاهای وی را دروغ فرض کرد ولی با اینهمه نتوانست مدرکی دال بر اینکه فرد یهود یا غیریهودی به دست آیشمان کشته شده باشد، بیابد. تنها در یک مورد توانست ثابت کند که وی دستور مستقیم شلیک داده است.

 –          در بررسی های روانشناسانه از آیشمان هیچ مورد غیر طبیعی پیدا نشد. نیم دوجین روانشناسی که وی را معاینه کردند او را فردی “معمولی” تشخیص دادند. یکی از آنها وی را از هر جهت بیش از اندازه معمولی خواند و دیگری اذعان داشت که تمام توجه وی معطوف به زن و فرزندانش، پدر و مادرش ، خواهر و برادرش و دوستانش است که اگرچه خیلی طبیعی نیست اما مطلوب است. مهر تایید نهایی را نظر کشیشی زد که مرتبا از آیشمان در سلولش بازدید میکرد، او آیشمان را فردی با “نیات مثبت” ارزیابی کرد. آرنت میگوید:” بنابراین برخلاف آنچه که تا کنون به ما گفته شده، آیشمان مردی با اشتیاق بیمارگونه و خطرناک به کشتن، یک منحرف و شخصی سادیک، نیست.”

 –          آرنت در گزارشش از دادگاه آیشمان، جا به جا به موضوع وجدان آیشمان میپردازد، این قسمت ترجمه ای گزینشی از گزارش وی در این مورد است:

 در ژانویه 1942 کنفرانس وانزه به منظور عملی کردن “راه حل نهایی” برگزار شد و اگر قرار بود این اتفاق در تمام اروپا بیافتد نیازمند مشارکت فعال تمام وزراء در همه بخشهای خدمات شهروندی بود. خود این وزرا نه سال بعد از به قدرت رسیدن هیتلر، عضو تشکیلات نازی شده بودند و آن تعدادی که در ابتدای رژیم خود را به سختی وقف داده بودند، به آرامی عوض شدند. با این همه بیشترشان مورد اعتماد کامل نبودند، زیرا تعداد اندکی از ایشان مانند هایندریش و هیملر شغلشان را کاملا وقف نازیسم کرده بودند، و کسانی که مانند یواخیم فون ریبنتروپ خود را وقف کرده بودند، اهمیت زیادی نداشتند. اما مشکل در خصوص افرادی که زیردست این وزیران کار میکردند و در واقع بدنه هر دولتی را تشکیل می دهند، حادتر بود. آنها به سادگی قابل تعویض نبودند و هیلتر وجودشان را تحمل می کرد. از آنجایی که معاونین و مشاورین و بقیه متخصصین ممکن بود حتی عضو حزب نازی هم نباشند، هایندریش نگران بود که آیا خواهد توانست از این افراد برای مشارکت فعال در کشتار جمعی یهودیان کمک بگیرد یا خیر. در واقع آنگونه که آیشمان توصیف میکند، هایندریش انتظار مشکلات عدیده ای داشت. اما سخت در اشتباه بود.

 بحث ابتدا در مورد “سوالات پیچیده قانونی مطرح شد” ، مثلا اینکه با افرادی دورگه یهود چه باید کرد؟ آیا آنها را هم باید از بین برد یا فقط ایزوله کرد؟ این بحث با صحبت مستقیم درباره راه های ممکن برای این مشکل ادامه پیدا کرد، که منظور متدهای مختلف کشتن بود و چیزی بیش از توافق در خصوص شرکت در این امر به دست آمد; راه حل نهایی مورد استقبال مشتاقانه توسط تمامی حاضرین قرار گرفت. این جلسه کمتر از یک ساعت یا یک ساعت و نیم به طول انجامید. مانند “یک اجتماع گرم و دوستانه” طراحی شده برای گسترش ارتباطات.

این جلسه برای آیشمان که قبلا با چنین اجتماعی از مردم برجسته ملاقات نکرده بود، بسیار مهم بود. تا آن زمان آیشمان در پایین ترین رده اجتماعی این جماعت قرار داشت. او برای این جلسه دعوتنامه ها را ارسال کرده بود و گزارش های آماری ( که به طرز باورنکردنی پر از غلط بودند) را برای سخنرانی هایندریش آماده کرده بود و بعد از آن هم صورت جلسه را تنظیم کرد. در واقع وی در این جلسه نقش منشی را بازی کرد. این روز از جهتی دیگر نیز برای آیشمان دارای اهمیت بود;  اگرچه وی نهایت تلاشش را برای انجام راه حل نهایی به کار برده بود اما همچنان در خصوص ” چنین راه حل خون آلودی از طریق خشونت” مردد بود. اما پس از جلسه تمام این شک ها بر طرف شد. وی میگوید:” در طی این جلسه والاترین افراد سخن گفتند، پاپ های رایش سوم” اکنون او با چشمان خودش میدید و با گوشهای خودش میشنید که نه تنها هیتلر، نه تنها هایندریش ، نه تنها اس اس و اعضای حزب، بلکه نخبگانی از شهروندان خوبِ قدیمی  در حال چشم و همچشمی و رقابت برای به دست آوردن افتخار این راه حل خونین هستند. آیشمان میگوید:” در آن لحظه احساس کردم شبیه پونتیوس پیلاطس [1] شده ام، از این جهت که از احساس گناه رهایی یافتم.” او که بود که بخواهد قضاوت کند؟ او که بود که بخواهد ” عقاید خودش را در این مورد مطرح کند؟” خب، او اولین و آخرین نفری نیست که به خاطر فروتنی نابود می شود.

…وجدان آیشمان حقیقتا آرام گرفت وقتی واکنش پرشور و اشتیاق ” جامعه محترم” را دید. آنگونه که قاضی به آیشمان گفت، نیازی نبود که آیشمان ” گوش هایش را به روی صدای وجدانش ببندد”، نه که صدایی نباشد، بلکه وجدانش با “ندای قابل احترام” ، با صدای جامعه محترم دور و برش با وی صحبت میکرد…

دادگاه آیشمان

–          نکته دیگری که آرنت در گزارشش از دادگاه آیشمان بر آن پافشاری و تاکید میکند، نحوه دفاع آیشمان است. وقتی که در دادگاه دادستان سعی میکرد سرسپردگی او را به رایش و هیتلر ثابت کند، آیشمان نیز بارها و بارها سعی کرد که این موضوع را مشخص کند که در آن دوره فرمان رهبر، همان قانون بوده است و او نه تنها از فرامین بلکه از قانون پیروی میکرده است. و برای شهروند قانونمداری مانند آیشمان، غیرقابل فهم بود که چگونه میشد از قانون پیروی نکرد. در واقع آیشمان به حدی در مورد اجرای قانون و قائل نشدن استنثا سخت گیر بود، که حتی از یکی دو موردی که به یهودیان آشنا کمک کرده بود، با احساس گناه یاد میگرد. آرنت این موضوع را از جهت نحوه کارکرد رژیم های توتالیتر بررسی میکند. وی همواره و قبل از دادگاه آیشمان نیز سعی در شناخت این پدیده داشت، و معتقد بود که مبارزه با آن از راه شناخت آن و از درون باید صورت بگیرد. بنابراین ضمن اینکه آیشمان را از گناهانش مبرا نمیداند، شرایطی را که آیشمان توصیف میکند قبول دارد و بیان میکند این تنها آیشمان نبوده که گرفتار شده است، اغلب مردم متشخص آن زمان به دلیل ساز و کار خاص توتالیتر به نحوی غیرقابل قبول عمل کرده اند. آرنت در گزارشش میگوید:

 همانگونه که در یک کشور متمدن فرض بر این است که صدای وجدان به همه میگوید:” نباید بکشی”- هرچند که گاهی میل انسانها بر خلاف آن است-  قانون سرزمین هیتلر صدای وجدانی را طلب میکرد که به همه میگفت:” باید بکشی”، هر چند که سازمان دهندگان این کشتار میدانستند کشتن انسانها بر خلاف میل طبیعی اغلب مردم است. در رایش سوم، شر کیفیتی که مردم به وسیله آن میشناختندش از دست داد ، طبیعت وسوسه کننده اش را. بسیاری از آلمانی ها و بسیاری از نازی ها، وسوسه شده بودند که نکشند، که ندزدند، که همسایه یهودشان را پنهان کنند، و در تمام این جنایاتی که از حمایت آنها برخوردار میشد، شرکت نکنند. اما خدا می داند که آنها یاد گرفتند چگونه بر این وسوسه غلبه کنند.”

در واقع آرنت با ابداع عبارت ” ابتذال شر” این پرسش را مطرح کرد که آیا شرارت وجودی و ذاتی است و یا به سادگی ثمره بیفکری است؟ ثمره تمایل مردم عادی به اطاعت از دستورات و تایید نظرات جمع بدون ارزیابی حیاتی نتایج اعمالی که انجام میدهند و یا نمیدهند.

2-    یهودیان: عامل و قربانی

علاوه بر توصیف آیشمان و موضوع ابتذال شر، مسائل دیگری نیز بود که آرنت به آنها اشاره کرد و بعدا بسیار مورد انتقاد واقع شد. از جمله آن انتقاد آرنت از همکاری “شورای بزرگان یهود[2]” و نقش خود یهودیان در سلاخی شان توسط نازیها بود. حقایقی که به گمان آرنت از سوی دادگاه بهای چندانی به آن داده نشد:

برای یک یهودی، نقش سران یهود در انهدام مردم خودشان بدون شک سیاه ترین بخش این قصه تاریک است.

… پس از تصمیم به راه حل نهایی، شورای سران یهود توسط آیشمان و یا افرادش مطلع شدند که چه تعداد یهود برای پر شدن قطارها لازم است و ایشان نیز لیستی از انتقالی ها تهیه کردند. یهودیها ثبت نام شدند، بیشمار فرم پر کردند، به صفحه صفحه سوال در خصوص اموالشان پاسخ دادند تا بعدا توقیف آنها آسانتر شود. تعداد اندکی که سعی در مقاومت و فرار داشتند توسط نیروهای پلیس یهودی قلع و قمع شدند. تا جایی که آیشمان می توانست ببیند هیچ معترضی نبود و هیچ کس از همکاری سرباز نزد. چه در آمستردام ، چه در ورشو، چه در برلین و یا در بوداپست، سران یهود به جهت فراهم کردن لیست یهودیان و اموالشان مورد اعتماد بودند. اموال مطمئنی که به عنوان هزینه انتقال و نابودیشان، برای تهیه کامیونهایی جهت خالی کردن منازلشان، و برای تجهیز نیروهای پلیسی که اموالشان را ضبط میکردند و به قطارها سوارشان میکردند، مورد استفاده قرار میگرفت. و در نهایت هم اموال خود شورای سران یهود به صورت منظم و لیست شده، تسلیم شد. آنها خودشان بج های ستاره های زرد را تقسیم میکردند و در برخی نقاط مانند ورشو، فروش بازوبندها تبدیل به یک تجارت عادی شده بود; بازوبندهای عادی و بازوبندهای پلاستیکی تجملی که قابل شستشو بودند. اولین بار مجمع بوداپست بود که اعلام کرد:”مجمع مرکزی یهودیان حق مطلق دسترسی به تمام منابع مادی و معنوی مردم یهود را واگذار کرده است.” بدون کمک یهودیان در دستیاری و انجام کارهای پلیسی، نیروی انسانی آلمانی ها با یک هرج و مرج روبرو میشد. شکی نیست که بدون همکاری خود قربانیان، برای حدود هزار نفر پرسنلی که اغلب هم در کارهای دفتری بودند، غیرممکن بود که صدها هزار نفر را به مسلخگاه بفرستند. لئو بائیک[3]، فاضل، خوش خو، و با تحصیلات عالیه معتقد بود که پلیس یهود ” مهربانتر و کمک حال یهودیان خواهد بود” و ” شرایط را آسانتر خواهد کرد” در حالیکه در حقیقت آنها بیرحمتر و فاسدتر بودند.

موضوع همکاری یهودیان دوبار دردادگاه مطرح شد; یکبار در شهادت یک شاهد عضو نیروی مقاومت: ” پلیس گاتو[4] ابزاری در دست قاتلان و تاییدی بر سیاست مجمع سران یهود در قبال نازی ها بود” و بار دیگر در خلال بازپرسی ها از آیشمان مشخص شد که این همکاری برای آلمانها سنگ بنای سیاستشان در قبال یهودیان بوده است.

ghetto

دادستان از همه شاهدین به غیر از آنهایی که مبارزه کرده بودند این پرسش را مطرح کرد:” چرا مقاومت نکردید؟” و نتیجه همه پاسخ ها به پرسش بی پاسخی که دادستان از شاهدانش پرسید به طرز قابل ملاحظه ای شامل چیزی کمتر از  “حقیقت، تمام حقیقت، و چیزی جز حقیقت بود[5]”

حقیقت این بود که مردم یهود سازمان یافته نبودند، و گرچه مال و منال داشتند، اما بی سرزمین بودند، دولت و ارتش نداشتند و در زمانی سختی هیچ نماینده ای در مقابل بیگانگان نداشتند. اما تمام حقیقت این است که سازمانهایی از مجامع یهود و حزب یهود و سازمانهای خیریه در هر دو شکل محلی و بین المللی وجود داشتند. هرجایی که یهودیان زندگی میکردند، تقریبا بدون استنثاء رهبران یهود، به هر روشی و  با هر دلیلی با نازیها همکاری کردند. تمام حقیقت این است که اگر مردم یهود واقعا سازمان نیافته و بدون رهبر بودند، ممکن بود هرج و مرج و نکبت به وجود بیاید اما تعداد قربانیان هرگز به رقمی بین چهار و نیم تا شش میلیون انسان نمی رسید. تقریبا نیمی از این انسان ها میتوانستند خود را نجات بدهند اگر از دستورات مجمع یهود پیروی نکرده بودند.

من بر این قسمت از ماجرا (که دادگاه اورشلیم موفق نشد آن را در ابعاد واقعی اش در برابر چشم جهانیان به تصویر بکشد) تاکید میکنم ، زیرا بینش عمیقی از سقوط اخلاقی که نازی ها در جامعه محترم اروپایی باعث شدند، به دست میدهد. نه فقط در آلمان بلکه تقریبا در تمام کشورها و نه تنها در بین عاملان بلکه در بین قربانیان.”

3-    جنایت علیه مردم یهود یا جنایت علیه بشریت

یکی دیگر از نکاتی که آرنت در خصوص این دادگاه به آن اشاره داشت( و در این مطلب کمتر به آن خواهیم پرداخت، گرچه اهمیت زیادی دارد) بحث وی در خصوص نحوه اداره دادگاه آیشمان، پرسش های قانونی که به وسیله دادگاه مطرح شد و مقاصد سیاسی بود که توسط دولت اسرائیل دنبال می شد. وی معتقد بود افرادی مانند آیشمان باید توسط یک دادگاه بین المللی و بر اساس قانون کیفری جنایت علیه بشریت محاکمه شوند. او باور داشت که نه دادگاه نورنبرگ[6] و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه ای را نداشتند. چون در دادگاه نورمبرگ آنان که پیروز شدند شکست خوردگان را به محاکمه کشیدند و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را. آرنت متاسف بود از اینکه در آن زمان یک دادگاه بین المللی وجود نداشت که نازی ها را برای جنایت علیه بشریت، یعنی نفی نفس بشریت محاکمه کند. البته به عقيده ی وی از يک نظر مهم، دادگاه اورشليم نسبت به دادگاه نورنبرگ برتری داشت، در دادگاه نورنبرگ از “جنايت بر عليه بشريت” به “اعمال غير انسانی” تعبير شده بود در حالی که دادگاه اورشليم موفق شد تا تفاوت ميان «جنايت بر عليه بشريت» را با جنايات جنگی متعارف به نمايش گذاشته بر آن تاکيد لازم را به عمل آورد. برای آرنت تمرکز دادگاه بر “جنايت بر عليه قوم يهود” اين حسن را داشت که می توانست “جنايت بر عليه بشريت” را به عنوان نوع جديدی از جنايت، وارد قوانين جزايی بين المللی سازد. از نظر وی ايجاد تمايز ميان مفهوم جديد “نسل کشی” با مفاهيم قديمی تر مانند “جنايات جنگی” يا “اعمال ضد بشری” بسيار اهميت داشت.
با اين حال آرنت معتقد بود که دادگاه اورشليم، نه در طی دادگاه و نه در حکم نهايی اش، نتوانست چنين روندی را تا به انتها ادامه دهد و از “جنايت بر عليه گروه های قومی” فراتر رفته آنرا به “جنايت بر عليه بشريت” تبديل نمايد. آرنت میگوید: “از زمانی که رژيم نازی اعلام کرد که ملت آلمان نه تنها هيچ يهودی ای را در کشور آلمان نمی پذيرد بلکه مايل است تا قوم يهود را به تمامی محو و نابود سازد، نوع جديدی از جنايت پا بر عرصه حيات نهاد، جنايت بر عليه بشريت به معنای جنايت “بر عليه مقام انسان” يا بر عليه خود ذات بشريت.” برای آرنت مهمترين ضعف دادگاه اورشليم در اين نکته نهفته بود که نتواست از محاکمه ی آيشمن نمونه ای قابل استناد برای تدوين قوانين بين المللی جديد بسازد، قوانينی که می توانست اين امکان را فراهم سازد تا در آينده عاملان کشتار دست جمعی و نسل کشی به پای ميز محاکمه کشانده شوند.

.

.

.

این موضوعات خلاصه ای بود از آنچه که آرنت در گزارشش به آنها اشاره کرد. در قسمت بعدی به انتقاداتی که از وی شد و پاسخ او که منجر به مقاله “مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری” شد میپردازیم.

Pontius Pilate[1] : قاضی دادگاه مسیح بود که اعلام کرد بر طبق نظر وی مسیح بیگناه است، اما از آنجاییکه جمعیت به اعدام مسیح اصرار کردند، و او خود را ناچار از اجابت درخواست آنها میدید، دستانش را با یک ظرف آب شست و این عبارت را به کار برد: “I wash my hands of it” که اکنون تبدیل به ضرب المثلی شده است به این معنا که گناه و مسئولیت کاری بر گردن شخص نخواهد بود. منظور آیشمان هم از اینکه خود را شبیه پونتیوس پیلاطس احساس میکرد، این است که مجاب نشده بوده است، اما وقتی موافقت همگان را دیده، دیگر احساس گناه نمیکرده است.

[2]  Jewish Councils of Elders

[3]  Loe Baeck : یکی از سران شورای بزرگان یهود بود و به این وسیله خود و خانواده اش از انتقال در امان ماندند.

[4]  نیروی متشکل از یهودیان که به عنوان پلیس در خدمت نازی ها بودند.

[5]  این عبارت، سوگندی است که شاهدان در دادگاه ادا می کنند.

[6] Nuremberg Trials:دادگاه نورنبرگ در ۲۰ نوامبر ۱۹۴۵م پس از خاتمه جنگ جهانی دوم به منظور محاکمه ۲۲ تن از رهبران آلمان نازی که باعث کشته شدن بیش از ۵۰ میلیون نفر و متلاشی شدن زندگی میلیون‌ها انسان بودند، تشکیل شد.این دادگاه در شهر نورنبرگ آلمان برگزار شد و هشت قاضی از آمریکا، بریتانیا، روسیه و فرانسوی بودند.

هتاو
aravern@yahoo.com

6 دیدگاه برای “آرنت در اورشلیم(2)”

  1. هتاو عزیز خسته نباشی
    از مقالت معلومه که زحمت زیادی براش کشیدی – ممنون که همچنان با انرژی روح تازه ای به وبلاگ میدی – چند مورد در مورد مقاله به نظرم می رسه :
    1-عکس آیشمن را تا حالا ندیده بودم برام جالب بود – مردی با عینک ته استکانی با مو های ریخته – مثل کارمندهای اداره ثبت می مونه( کاملا معمولی) تا یکی از سران نازی .
    2-در قسمتی که درباره وجدان آیشمن بود : سوالی برام ایجاد شد : آیا آرنت داره وجدان آیشمن رو از اتهام تبرئه می کنه ؟ یعنی اینکه چون آیشمان در شرایط خاصی قرار گرفته – تصمیم جامعه محترم – آیا نمیشه وجدانش رو زیر سوال برد؟ یا اینکه آرنت داره وضعیت وجدان آیشمن رو بررسی می کنه و اصلا وجدان آیشمن رو مورد قضاوت قرار نمی ده ؟ من اینو خوب نگرفتم !
    3-در ابتدای مقاله اشاره شد او وظيفه ی خود را در آن شرايط دشوار جنگی، چنان با دقت نظر و پشت کار زياد انجام داده بود که ….. و آرنت در جایی می گه به هیچ وجه از روی عقیده وارد بازی نشد و هرگز نیز به ایدئولوژی آن اعتقاد پیدا نکرد.
    آیا کاری که از روی اعتقاد نباشه می شه انقدر دقیق و با پشت کار انجام داد ؟
    ممنتظر قسمت بعدی مقالت هستم .

  2. ممنونم
    2. مسئله فقط وجدان آیشمان نیست. مسئله وجدان اکثریت جامعه اونروز آلمانه. آرنت میگه آیشمان تنها کسی نبوده که مثل یک انسان بی وجدان عمل کرده، یعنی اون چیزی که مردم فکر میکردند و یهودی ها سعی داشتند ثابت کنند، که فقط افراد مشخصی بد عمل کردند و بی وجدان بودند و هیولا بودند. ضمن اینکه از این قسمت آرنت میخواد به دو نکته اشاره کنه یکی ساز و کار حکومت توتالیتر که چطوری روی مردم اثر میذاره و یکی اینکه ، این شناخت قراره به عنوان تجربه ای باشه و کمک کنه برای مسئولیت افرادی که در یک جامعه توتالیتر زندگی میکنند. نه، اصلا تلاش نمیکنه آیشمان رو مبرا کنه، بلکه میگه این تنها آیشمان نبوده که گرفتار شده.
    3. آرنت میگه آیشمان به رایش سوم اعتقادی نداشته، اون به پیروی از دستورات و قانون معتقد بوده. شخصا فکر نمیکرده یهودی ها باید بمیرن و یا نابود بشن، بلکه فقط از قانون اونروز جامعه آلمان پیروی میکرده، و نه تنها اون، بلکه اکثریت جامعه همین کار رو کردند. در واقع چه در آلمان و چه در جوامع توتالیتر دیگه (نمونه های تایوان و آفریقای جنوبی)، دیکتاتورها بعد از شکست، هیچ کدومشون، از اون ایدئولوژی که به خاطرش کشتار میکردند، دفاع نکردند و معلوم شده که چندان معتقد نبودند. در واقع آرنت میگه بیفکری از اعتقاد به ایدئولوژی خطرناک تره.
    امیدوارم تونسته باشم توضیح بدم. بازم اگر مبهمه، بگو.

  3. هتاو گرامی، ممنون بابت این همه زحمت برای نوشتن.
    با اجازه من هم چند تا نکته را می نویسم:
    1. به نظرم مهمترین نکته در چنین وقایعی تأثیر روح جمعی بر فردیت و وجدان فردی است. اینکه رفتارهای جمع تا چه حد بر تک تک افراد تأثیر می‌گذارد، همان طور که در مطلب قبلی در مورد تأثیر جمع مخاطبان در شکنجه دادن افراد نوشته بودی. اما در عین حال فراموش نکنیم که همین جمع‌ها خود متشکل از افراد هستند، و به خصوص افراد رهبر و پیشرو؛ با چنین ساز و کاری است که فردی همانند هیتلر می‌تواند در جامعه ای چنان شور و فضایی را بیفکند؛ یعنی روح جمعی را برانگیزد و با سرایت این روح به تمام یا اکثریت جامعه، تحولات رقم می‌خورند.
    2. همین نکته اول ما را به نکته دیگری در مورد اهمیت گروه‌ها و جمع‌هایی مثل جمع خودمان می‌اندازد. منظورم این است که روحیه غالب بر جمع خود ما هم بر رفتار تک تک ما تأثیر می‌گذارد و در این میان افراد پیشرو نظیر هتاو که با نوشتن فضا را زنده نگه می‌دارند، نقش زیادی دارند. یادم هست که یکی دو بار در صحبت با نقطه سر خط همین موضوع مطرح شد که این جمع می‌تواند در درجه اول انگیزه‌بخش تک تک خود ما بشود.

  4. 3. در مورد آن همه سختگیری آیشمان (توجه کنیم که آیشمن تلفظ صحیحی نیست) که نقطه سر خط هم مطرح کرده بود، فرق زیادی بین توتالیتریسم آلمان و جایی مثل ایران وجود دارد. شاید به همین علت باشد که درک آن برای ما که در جامعه دیگری زندگی می‌کنیم کمی دشوار باشد. به قدرت رسیدن هیتلر با کمک حزب (نازی) و یک سلسله جنبش‌های اجتماعی رخ داد و در هر حال هیتلر نماینده بخشی از جامعه بود. در چنین جوامعی، قانون حاکم است و تخطی از قانون جایز نیست. مفهوم رعایت وظیفه و قانون همگانی در ملت آلمان بسیار مهم است و بعضی ریشه‌هایش را در فلسفه کانت می‌بینند.
    اما وضع در ایران به شکل دیگری است، ما به لحاظ تاریخی اساساً به قانون اعتقادی نداریم، ما قانون را همیشه مدافع منافع حاکم می‌دانسته ایم. در ایران حکم شاه، قانون تلقی می‌شده و چون حکم وابسته به فرد می‌شود، و انسان دمدمی مزاج است و هر روز چیزی می‌خواهد، تکلیف انسان در جامعه ما روشن نیست.

  5. الف.تنهای عزیز. از محبت شما ممنونم.
    صحبت شما در خصوص شرایط جامعه آلمان کاملا صحیح است. حتی خود آیشمان در دفاع، میگوید که از فلسفه کانت پیروی میکرده است، و آرنت در گزارشش به نحوه دید آیشمان به فلسفه کانت و برداشت اشتباه وی از موضوع میپردازد. البته میگوید در یکجا آیشمان کاملا حق دارد و آن اینست که کانت میگوید: قانون قانون است البته، چون بحث تخصصی بود، و کمی هم از موضوع فاصله داشت این قسمت را ترجمه نکردم.
    در خصوص تفاوت جامعه آلمان با ایران نیز، به نظرم حق با شماست. به طور کلی همین تفاوت حتی باعث درک نکردن شرایط و کج فهمی و نفهمیدن نوشته های آرنت (برای خودم عرض میکنم) میشود. چون نمیتوانستم آن شرایط و حال و هوا را بفهمم، گیج میشدم. اما تا جایی که من فهمیدم، آرنت معتقد است که حکومت های توتالیتر ویژگی های مشترکی دارند، که برای مبارزه با آن، شناخت آنها از اهمیت بسیاری برخوردار است.
    در خصوص کامنتی که برای مطلب قبلی درباره آرنت و هایدگر نوشته بودید، نمیدانم چقدر صحت دارد. البته این صحیح است که تمایلات عاشقانه وجود داشته ، اما طبق مطالبی که من خواندم ،گزارش آرنت ربطی به علاقه اش به هایدگر نداشته است، و حتی وقتی هایدگر از حزب نازی کناره میگیرد و گوشه نشینی میکند، باز هم آرنت سخت به او میتازد، چون اعتقاد دارد، نباید خودش را جدا و ایزوله کند، اما سالها بعد، و تحت تاثیر کارهای آخر خودش بعد از دادگاه آیشمان، یکی از مقالاتش را به هایدگر تقدیم میکند و این گوشه نشینی را میستاید، زیرا آن را لازمه تفکر میداند. به هر حال، برای شخصیت فیلسوفی چون آرنت هم بعید به نظر میرسد، چنین وصله هایی صحیح باشد. مگر از سوی جامعه خشمگین یهویان به منظور تخریب شخصیت. ولی با اینهمه من سندی دال بر این ادعا پیدا نکردم.

  6. هتاو گرامی،
    راستش قصد مناقشه کردن در اینکه روابط عاشقانه این دو فیلسوف بر جهت‌گیری آنها تأثیرگذار بوده یا نبوده را ندارم. مدتی است که می‌خواهم مطلبی را که به صورت ثبت موقت نوشته‌ام کامل کنم تا نکته مهمی برای خودم روشن بشود و آن هم اینکه در حوزه اندیشه، استدلال تنها بر پیش‌فرض‌ها بنیان می‌شود و بحث بدون پیش فرض محال است. این نکته را گادامر که بزرگترین شاگرد هایدگر است، به روشنی بیان کرده است.
    معنای این حرف این است که در حوزه پیش فرض‌ها (و نه استدلال‌ها) به این تأثیرات می‌توان اشاره کرد و رد کامل آنها امکان‌پذیر نیست.
    در بخش «هایدگر» در کتاب فیلسوفان بزرگ (ترجمه خودم) در ابتدا اشاره‌ای به موضوع استدلال و مغالطعه علیه فرد (هایدگر) شده که بی‌ربط به این موضوع نیست، شاید بهتر باشد اول این مطلب را بگذارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *