اهالی امروز در حال بارگذاری

مغز، ذهن و فلسفه دوگانه‌انگاری (2)

ارسال شده در توسط هتاو

قسمت چهارم: بخش‌های مختلف مغز[1]

حالا بیایید اندکی راجع به قسمت‌های مختلف مغز صحبت کنیم. برای برخی از کارها به مغز نیازی نداریم.روش مطالعه اینکه برای چه چیزهایی به مغز نیاز نداریم کمی عجیب است. – در واقع اینکار در فرانسه انجام شد که زمانی گردن‌زدن رایج بود- بعد از اینکه گردن کسی زده می‌شد، روانشناسان به جسد بی سر هجوم می‌بردند و رفلکس‌های بدن را تست می‌کردند. کمی چندش‌آور است اما از همینجاست که می‌دانیم برای انجام چه کارهایی به مغز نیازی نیست.

کودک تازه متولد شده برای مک زدن نیازی به مغز ندارد، خم شدن اندام به هنگام درد هم همچنین. حتی اگر سرتان جدا شده باشد اندام‌تان خم می‌شود. نغوظ در مردان هم بدون مغز انجام می‌شود. استفراغ نیز. بنابراین برخی کارها به صورت خودکار و غریزی انجام می‌شود و نیاز به مغز نیست. بنابراین شما برای هر چیزی نیاز به مغز ندارید.

اما مغز چه کاری انجام می‌دهد؟ برخی از بخش‌های کلیدی مغز مانند مدولا مسئول ضربان قلب و تنفس است. این بخش در لایه‌های عمیق‌تر مغز قرار دارد و اگر آسیب ببیند به احتمال زیاد می‌میرید. مخچه مسئول تعادل بدن و هماهنگی عضلات است. هیپوتالاموس مسئول احساسات، گرسنگی، تشنگی و تا حدی خواب است.

همه این بخش‌ها لازمند و برخی از آنها در فرایندهای جالب ذهنی دخیل‌اند. اما جادوی واقعی در کورتکس[2] اتفاق می‌افتد. کورتکس بیرونی‌ترین لایه مغز است که مچاله و چین خورده است. کورتکس جایی است که تمام چیزهای جالب اتفاق می‌افتد. ماهی‌ها کورتکس ندارند، بنابراین، بی‌احترامی به ماهی‌ها نباشد، ماهی‌ها زندگی روحی و ذهنی ندارند. خزندگان و پرندگان مقدار کمی دارند. پستاران مقدار زیادی دارند و انسان‌ها مقدار بسیار بسیار زیادی دارند. هشتاد درصد از مغز ما را کورتکس تشکیل می‌دهد. که به چندین لوب تقسیم می‌شود; لب قدامی، لب آهیانه، لوب پس سری و لوب گیجگاهی.

چیزی که درباره این لوب‌ها بسیار شگفت‌انگیز است این است که آنها شامل یک نقشه توپولوژیکی از بدن شما هستند. عمل جراحی بر روی مغز می‌تواند بدون بیهوشی انجام گیرد زیرا خود مغز اندام حسی ندارد. بنابراین دکتر پنفیلد از دانشگاه مک‌گیل در حالیکه داشت جراحی مغز انجام میداد به وسیله یک ابزار الکترونیکی کوچک شروع به شوک دادن به قسمت‌های مختلف مغز کرد و “بوم”… بخشی از اندام فرد تحت عمل، پرش می‌کرد. بعد از آن وقتی که قسمت‌های دیگر مغز را تحت شوک قرار داد افراد دیدن رنگ‌های مختلفی را گزارش کردند  یا با وارد شدن شوک به قسمت دیگر مغز اظهار می‌کردند که صدا می‌شوند و یا احساس می‌کردند که لمس می‌شوند. از طریق این تحقیق و تحقیقاتی از این دست مشخص شد که مغز دارای یک نقشه کامل از بدن است که در کورتکس قرار دارد.

اما نکته مهم این است که کمتر از یک چهارم کورتکس شامل این نقشه‌هاست. باقی قسمت‌های کورتکس درگیر زبان، تعقل، تفکرات اخلاقی و امثالهم است. و در واقع همچنان که از موش، به سمت گربه و میمون و انسان میرویم قسمت کمتر و کمتری از کورتکس به نقشه اندام‌ها اختصاص یافته و بیشتر و بیشتر به مثال‌هایی که زدیم. پس چطور بفهمیم که باقی قسمت‌های مغز چه می‌کنند؟ متدهای مختلفی وجود دارد.

به طور معمول همانطور که قبلا گفتم، متدهای اخیر عکس‌برداری مانند اسکنCAT ، PET اسکن و fMRI کارایی قسمت‌های مختلف مغز را نشان می‌دهند. اگر می‌خواهید بدانید کدام بخش از مغز مربوط به زبان است، می‌توانید یک نفر را در دستگاه اسکنر قرار دهید و آنها را در معرض زبان یا تکالیف‌زبانی قرار دهید یا با آنها حرف بزنید تا ببینید کدام بخش از مغز فعال می‌شود.

راه دیگر برای کشف آنچه که در مغز انسان‌ها می‌گذرد این است که وقتی اتقاق وحشتناکی برای مغزشان می‌افتد آنها را تحت نظر قرار دهیم. این اتفاقات بد ممکن است شامل جراحت، تومور، سکته مغزی و … باشد. باید بگویم که نوروسایکولوژیست‌ها از کلاه ایمنی خوششان نمی‌آید. عاشق این هستند که موتورسوارها بدون کلاه اینور و آنور بروند چون از طریق تصادف‌های وحشتناک است که ما اطلاعات زیادی راجع به  کارکرد مغز می‌فهمیم. بنابراین گرچه بیرحمانه است، اما اگر شما کسی را بیابید که بخشی از مغزش آسیب دیده باشد و آنوقت آن فرد به عنوان مثال نتواند چهره‌ها را تشخیص دهد به این معناست که دلایلی در دست داریم که آن بخش از مغز که آسیب دیده به تشخیص چهره مربوط است.

و به این ترتیب با مطالعه آسیب‌های مغزی می‌توانیم راجع به کارکردهای بخش‌های مختلف مغز اطلاعات کسب کنیم. بنابراین آسیب‌های مغزی که باعث نقص در  کنترل حرکتی می‌شوند مورد مطالعه قرار می‌گیرند. مانند [3]apraxia . چیزی که در مورد apraxia جالب است این است که فلج نیست. فردی با apraxia می‌تواند حرکت کند، حرکات ساده را به راحتی انجام می‌دهد اما نمی‌تواند حرکات هماهنگ انجام دهد. مثلا نم‌یتواند دست تکان دهد یا سیگار روشن کند.

همچنین [4]agnosia را داریم که اختلال در بینایی است ولی کوری نیست. زیرا فرد به خوبی قادر به دیدن است. چشم‌هایش سالم است اما آنچه اتفاق افتاده است این است که توانایی تشخیص برخی از چیزها از بین رفته است. گاهی اوقات به آن کوری روانی می‌گویند. بنابراین فردی که به agnosia بینایی مبتلا شود توانایی تشخیص اشیا را از دست میدهد. یا اگر به [5]prosopagnosia دچار شود توانایی تشخیص چهره را از دست می‌دهد. همچنین اختلالات مشهوری در زمینه اختلال حسی وجود دارد که فلج نیست. کوری نیست. بلکه بسته به اینکه کدام بخش از مغز آسیب دیده باشد، یک توانایی، به عنوان مثال توانایی درک چپ و راست از بین می‌رود.

اختلالات گفتاری مانند [6]aphasia را داریم. که توسط پاول بروکا در سال 1891 دیده شد. بیماری که بخشی از مغز وی آسیب دیده بود تنها می‌توانست یک کلمه بیان کند:” تن” همچنین اختلالات گفتاری دیگری مانند receptive aphasia را داریم که در آن فرد به راحتی صحبت می‌کند اما کلماتش هیچ معنایی نمی‌دهند و قابل فهم نیست. اختلالات دیگری که بعدا درباره آنها صحبت خواهیم کرد شامل اختلالات فکری و روانی است که در آن با آسیب به بخش معینی از مغز توانایی تشخیص درست از غلط از بین می‌رود.

قسمت پنجم: معمای سخت هوشیاری

می‌خواهم این جلسه را با کمی تواضع در خصوص دانسته و ندانسته‌های روانشناسان به پایان ببرم. ایده اصلی پشت روانشناسی به ویژه علوم اعصاب و روانشناسی شناختی این است که با ذهن به مانند یک پردازش‌گر اطلاعات برخورد شود، مانند یک کامیپوتر فوق‌العاده. و بنابراین ما اشکالات مختلف مانند تشخیص چهره یا زبان یا استدلال را مورد بررسی قرار می‌دهیم. اغلب استراتژی‌مان این است که بفهمیم چگونه و چه برنامه‌ای می‌تواند این مشکلات را برطرف کند و سپس ادامه می‌دهیم و می‌پرسیم:” چگونه این برنامه می‌تواند در مغز فیزیکی نصب گردد؟” من نسبت به این استراتژی بسیار خوشبینم اما آنچه که گاهی آن را “معمای سخت” هوشیاری می‌خوانند باقی است که شامل تجربیات ذهنی است. این تجربیات چگونه است؟ به عنوان مثال کامپیوتر من میتواند شطرنج بازی کند، میتواند اعداد را تشخیص بدهد، میتواند معادلات ریاضی حل کند و شاید به طریقی آن را همانگونه که من انجام میدهم انجام دهد اما کامیپوتر من احساس ندارد.

سوال اینجاست که “چگونه چیزی مانند مغز باعث ایجاد هوشیاری و تجربیات ذهنی می‌گردد؟” این معمای دشواری است. اگر چه برخی روانشناسان و فیلسوفان گمان می‌کنند که آن را حل کرده‌اند، اما بیشتر ما فکر می‌کنیم هنوز کار زیادی باقی است. بیشتر ما معتقدیم هنوز راه بسیاری تا رسیدن به جواب سوالاتی مانند سوال هوکسلی باقی مانده است. هوکسلی[7] می‌پرسد:” چگونه چیزی چنان درخور توجه مانند هوشیاری در نتیجه تحریک بافت عصبی پدید می‌آید؟ به همان اندازه غیرمنتظره که علاالدین با لمس چراغ جادویش غول را ظاهر کرده باشد.” بیشتر به جادو شبیه است که توده‌ی خاکستری رنگی از گوشت منزجر‌کننده می‌تواند باعث بروز چنان احساساتی در انسان‌ها شود.

در طول این ترم می‌خواهیم مفهومی مکانیکی از زندگی ذهنی را بررسی کنیم. قصد ندارم به این بپردازم که چقدر زیبا و اعجاب‌انگیز است بلکه می‌خواهیم تلاش کنیم تا آنرا توضیح دهیم. میخواهیم جنبه‌های بنیادی خودمان را با سوالاتی از این قبیل که چطور تصمیم می‌گیریم، چرا فرزندانمان را دوست داریم، چه می‌شود که عاشق می‌شویم را کشف کنیم.

شاید شما از اینگونه مباحث خوشتان نیاید. ممکن است نگران این باشید که پروژه‌های اینچنینی ارزش‌های انسانی را زیر سوال ببرند. به عنوان مثال وقتی ما توافقی قانونی یا اخلاقی با یکدیگر می‌کنیم شرایطی مانند حق انتخاب و مسئولیت را به عنوان پیش‌شرط می‌پذیریم. اگر کسی را بزنید، انتخاب کرده‌اید که اینکار را بکنید و تاثیر بدی رویتان خواهد گذاشت. اگر با به خطر انداختن خود جان دیگری را نجات دهیم مستحق پاداش هستیم. ممکن است توضیح اعمال انسانی به وسیله فرایندهای شیمیایی–عصبی مشکل باشد.  همچنین ممکن است سخت باشد تا ارزشی‌های ذاتی انسان‌ها را با این مفاهیم پیوند بزنیم و در نهایت ممکن است دشوار باشد که تفکر مکانیکی از ذهن را با ایده ارزش‌های معنوی تطبیق بدهیم.

در مواجهه با این تضاد، سه انتخاب وجود دارد. می‌توانید دیدگاه علمی نسبت به ذهن را به کلی رد کنید. بسیاری چنین می‌کنند. ممکن است دوگانه‌انگاری را با آغوش باز بپذیرید، نقش مغز در زندگی ذهنی را رد کنید و چشم‌انداز علم روانشناسی را کنار بگذارید. همچنین به جایش می‌تواند جهان‌بینی علمی را بپذیرید و تمام ارزش‌های انسانی را رد کنید. برخی از فیلسوفان و روانشناسان که چنین میکنند ادعا دارند که انتخاب، مسئولیت، ارزش‌های معنوی و ذاتی همه توهماتی بیش نیست، اینها مطالبی ماقبل علمی است که با دانش و علم روز کنار زده می‌شود. یا در نهایت می‌توانید سعی کنید این دو را آشتی بدهید. می‌توانید سعی کنید تا راهی بیابید که چطور دیدگاه علمی‌تان از ذهن را با این ارزش‌های انسانی پیوند بزنید. این همان چیزی است در این دوره به آن خواهیم پرداخت.


[1] قسمت چهارم و پنجم به صورت خلاصه و گزیده ترجمه شده است.

[2] قشر مغز

[3] ناتوانی در اجرای حرکات هدفمند حتی با وجود اراده به انجام آن است.

[4] ادراک پریشی به معنای نقص در بازشناسی است. به طور کلی یک فرد ادراک پریش می تواند اشیاء و اشکال را حس کند اما نمی تواند هوشیارانه آن ها را تشخیص دهد و معنی آن ها را تفسیر کند.ادراک پریشی حاصل آسیب عصب شناختی است و می تواند تقریبا در هر دستگاه ادراکی شناختی ظاهر شود.اَشکال خاص آن در زیر می آید:ادراک پریشی دریافتی:نوعی ادراک پریشی که در آن ناتوانی در بازشناسی ناشی از اختلال در ادراک دیداری است. ادراک پریشی ارتباطی:نوعی ادراک پریشی که در آن ناتوانی در بازشناسی از عواملی به غیر از نقص های حسی است که باعث ادراک پریشی دیداری می شود. ادراک پریشی شنیداری:ناتوانی در تشخیص یا تغیی و تفسیر معنی واژه های گفته شده. ادراک پریشی انگاره ای:بازشناسی یا تفسیر نادرست نماد ها

 [5] ادراک پریشی چهره ای

[6] زبان پریشی: اختلال در بیان یا درک زبان به دنبال آسیب مغزی است

[7] توماس هنری هاکسلی (به انگلیسی Thomas Henry Huxley) اف‌آراس (۴ مه ۱۸۲۵ –۲۹ ژوئن ۱۸۹۵) زیست‌شناس (آناتومیست) انگلیسی بود.

هتاو
aravern@yahoo.com

4 دیدگاه برای “مغز، ذهن و فلسفه دوگانه‌انگاری (2)”

  1. هتاو عزیز
    خسته نباشی . جدا از این ترجمه زیبا لذت بردم.چه از نظر روانی و سلیس بودن و چه از نظر انتخاب موضوع.
    از اینکه رحمت می کشی و چنین مطالب به روزی از دانشگاه های مهم را ترجمه می کنی سپاسگذارم.

  2. هتاو گرامی، سلام
    چند روزی بود که بخش دوم را گذاشته بودی اما فرصت خواندن دست نداد، از این بابت شرمنده ام. از بابت زحماتت هم ممنون. در مورد ترجمه هم با محمود موافقم روانی ترجمه بسیار بهتر شده است. و البته موضوع که بسیار مهم است. با این اوصاف دارم از روال کار عقب می افتم و باید سریعتر کاری را برای ترجمه در سایت آماده کنم.
    خسته نباشی، جداً و واقعاً.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *