اهالی امروز در حال بارگذاری

خروج اضطراری نوشته اینیاتسیو سیلونه

ارسال شده در توسط هتاو

مترجم مهدی سحابی

نشر ماهی

اگر قصد از معرفی کتاب تشویق دیگران به خواندن آن باشد، به گمانم خواندن این دو صفحه که از کتاب آورده ام از هر چیز دیگری که بخواهم بگویم، بهتر خواهد بود.

از داستان خروج اضطراری- صفحه 84

در یک ناحیه روستایی استان آبروتس به دنیا آمدم و بزرگ شدم. از همان زمان که بد و خوب را شناختم، پدیده ای که بیش از همه بر من اثر گذاشت تناقض شدید و غیرقابل درک و حتی باورنکردنی میان زندگی خصوص مردم و مناسبات اجتماعی شان بود: زندگی خصوص و خانوادگی که عمدتا پاک و درستکارانه بود یا دست کم چنین مینمود، و مناسبات اجتماعی که اغلب حالتی خشن، نفرت انگیز و ساختگی داشت…

هنوز پسر بچه ای بیش نبودم. یک روز یکشنبه در حالیکه با مادرم از میدانگاهی میگذشتم چشمم به صحنه ای دردناک و حیرت آور افتاد: یک ارباب زاده محلی سگ خود را به جان زنک خیاط بینوایی انداخت که از کلیسا بیرون می آمد. زن بیچاره به شدت زخمی شد و به زمین افتاد، لباسهایش پاره پاره شد. در محل همه بسیار ناراحت شدند، اما کسی واکنشی نشان نداد. و معلوم نشد چرا این فکر به سر زن بینوا زد تا از آن بچه ارباب نابکار شکایت کند، زیرا همانگونه که پیش بینی میشد، علاوه بر آنچه به سرش آمده بود با ریشخند دستگاه قضایی نیز روبرو شد. تکرار میکنم که همه به حال او دل سوزاندند و بسیاری کسان در خفا کمکش کردند، اما حتی یک نفر حاضر نشد به نفع او در برابر بازپرس شهادت بدهد، و هیچ وکیلی دفاع از او را نپذیرفت. اما وکیل مدافع ارباب زاده فعالانه دست به کار شد و نیز چند شاهد اجیرشده در دادگاه حضور یافتند و با ادای سوگند دروغ، از آنچه گذشته بود روایتی کاملا ساختگی و مسخره ارائه دادند و زن را در تحریک سگ ارباب مقصر دانستند. رئیس دادگاه که در زندگی خصوص مردی شریف و درستکار بود، ارباب زاده را تبرئه و زن بینوا را به پرداخت هزینه دادرسی محکوم کرد.

رئیس دادگاه، چندروز بعد در خانه ما با لحنی پوزشجویانه میگفت: باور کنید خودم هم خیلی ناراحت شدم. به شرفم قسم که از حکمی که دادم خیلی متاسفم. اگر خودم هم، به عنوان یک آدم عادی، شاهد آن ماجرای ناخوشایند بودم، بدون شک نسبت به آن ابراز انزجار میکردم، اما به عنوان قاضی چاره ای نداشتم جز اینکه نتیجه دادرسی را بپذیرم، نتیجه ای که متاسفانه، همانطور که میدانید به نقع سگ تمام شد… یک قاضی عادل باید بر احساسات فردی خودش غلبه کند و بیطرف باشد.

مادرم در تایید او گفت: البته… اما واقعا چه شغل بدی دارید… همان بهتر که آدم توی خانه سرش توی کار خودش باشد. رو به من کرد و گفت: پسرکم، بزرگ که شدی هرکار دلت خواست بکن، اما قاضی نشو.

هرکسی باید به فکر کار خودش باشد، این اندرزی بود که در هر فرصتی به ما یادآوری میشد و شرط لازم برای زندگی شرافتمندانه و بی دردسر بود. تعالیم کلیسا نیز این حکم را تایید میکرد. تقوایی که به مومنان سفارش میشد تنها و تنها به حیطه زندگی خصوص و خانوادگی مربوط بود.

….

از رویدادهای کوچک و پرمفهومی همانند ماجرای سگ ارباب و زن خیاط نمونه های دردناک دیگری را به یاد دارم. اما نمیخوام با تعریف چنین داستانهایی خواننده را دچار این پندار کنم که ما با برداشتهایی متعالی چون حق و عدالت بیگانه بودیم یا آنها را مسخره میکردیم. نه، برعکس. در مدرسه، کلیسا و گردهم آیی های عمومی ناحیه ما هم، مانند همه جا، از حق و عدالت ستایش میشد و درباره آن داد سخن میدادند.  اما این برداشتها بیشتر حالتی انتزاعی داشت. در توضیح رفتار غریب و پر تناقض مان باید این را هم بگویم که چنین وضعی ناشی از فریبی بود که همه، و حتی کودکان بر آن آگاهی داشتند و تداوم آن نه به حماقت و ناآگاهی مردم که به چیز دیگری مربوط میشد.

در همین مورد، جر و بحث شدیدی را به خاطر دارم که روزی در کلاس تعلیمات دینی میان ما بچه ها و کشیش در گرفت. آنچه این بحث را به وجود آورد نمایشکی عروسکی بود که روز پیش از آن همراه با کشیش تماشا کرده بودیم. خوب به خاطر دارم که موضوع نمایش درگیری یک پسربچه با شیطان بود. در یکی از صحنه های نمایش پسرک در حالیکه از ترس به خود میلرزید به جلو پرده آمد و برای فرار از دست شیطان در زیرتختی در گوشه صحنه پنهان شد. کمی پس از آن، شیطان به جستجوی او از راه رسید.

میگفت: باید همین جاها باشد. بویش را میشنوم. باید سراغش را از این بچه های خوب تماشاچی بگیرم

رو به ما کرد و پرسید: بچه های عزیزم. این پسر بدی را که من دنبالش هستیم ندیدید؟ نمیدانید کجا قایم شده؟

ما همه یکصدا فریاد زدیم: نه، نه، نه.

شیطان باز گفت: پس کو؟ کجاست؟

در جوابش گفتیم: از اینجا رفت. رفت لیسبون ( در ناحیه ما هنوز هم رسم است که شهر لیسبون را به عنوان دور افتاده ترین نقطه دنبا مثال میزنند)

این را باید توضیح بدهم که هنگامی که به دیدن آن نمایش میرفتیم هیچ کداممان پیش بینی نمیکردیم که شیطان نمایش از ما سوالی بکند، و پاسخی که به او دادیم کاملا غریزی و بالبداهه بود. تصور میکنم که در هر کشور دیگری در دنیا نیز، کودکان در شرایط مشابه آن روز ما همان واکنش را نشان بدهند. اما شگفت انگیز این که آموزگار کشیش ما، که مردی فهمیده و پارسا بود، از آن واکنش خوشش نیامد. در جلسه تعلیمات دینی، که مانند همیشه در نمازخانه کوچک سانتاچچیلیا برگزار میشد،  علت ناخوشنودی خود را برایمان توضیح داد.

پس از آنکه همه نشستیم کشیش گفت: از رفتارتان در جریان نمایش عروسکی خوشم نیامد.

با حالتی نگران، دروغی را که گفته بودیم به رخمان کشید. گفت که البته دروغمان مصلحت آمیز بود، ما در هر حال نباید دروغ گفت.

ما با تعجب پرسیدیم: حتی به شیطان؟

گفت: دروغ گویی در هر حال گناه است.

یکی از بچه ها پرسید: حتی در مقاب بازپرس؟

کشیش به شدت سرزنشمان کرد. گفت:

کار من اینجا این است که تعالیم مسیح را به شما یاد بدهم، نه اینکه حرفهای خاله زنکی بزنم. کاری به مسائلی که بیرون از کلیسا می افتد ندارم.

و با کلماتی بسیار زیبا و بغرنج به شرح نظریات کلی کلیسا درباره راستی و دروغ پرداخت. ولی ما آن روز هیچ علاقه ای به دانستن نظریات کلی درباره دروغ نداشتیم، تنها و تنها یک چیز را میخواستیم بدانیم: ” آیا باید مخفیگاه پسرک را به شیطان نشان میدادیم یا نه؟ همین و همین”

کشیش بینوا که کم کم از کوره در میرفت باز گفت:

 مساله این نیست. دروغگویی در هر حال گناه است. به اقتضای شرایط مختلف میتواند گناهی بزرگ، متوسط، کوچک و خیلی کوچولو باشد اما در هر حال گناه است.

گفتیم: راستش ما دیدیم که یک طرف قضیه شیطان است و طرف دیگرش یک پسربچه. فقط خواستیم به آن بچه کمک کنیم.

کشیش باز گفت: ولی دروغ گفتید. البته قبول دارم که نیتتان خوب بود. اما به هر حال دروغ گفتید.

من برای اینکه بحث را تمام کنم سوالی پیش کشیدم که با توجه به سن کمی که داشتم بسیار مزورانه و غیرمنتظره بود.

پرسیدم: اگر در نمایش به جای بچه یک کشیش بود، ما چه جوابی باید به شیطان میدادیم؟

کشیش سرخ شد و پاسخی نداد و به کیفر حرف بدی که زده بودم وادارم کرد تا در کنارش زانو بزنم و تا پایان درس به همان حالت بمانم. در پایان درس از من پرسید: سر عقل آمدی؟

گفتم: بله. اگر شیطان نشانی شما را از من بخواهد فورا به او میدهم.

هتاو
aravern@yahoo.com

4 دیدگاه برای “خروج اضطراری نوشته اینیاتسیو سیلونه”

  1. هتاو گرامی، سلام
    گزیده جالبی بود، انگار دورویی و تظاهر برای خیلی از جوامع مشکلی جدی است.
    ممنون از بابت زحمت معرفی کتاب.

  2. سلام بر همه به ويژه هتاو گرامي
    انتخاب بسيار شايسته اي بود . من از خواندن آن بسيار لذت بردم. «واقعيت محض»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *