اهالی امروز در حال بارگذاری

چه اتفاقی می افتد وقتی سوگواریم؟

ارسال شده در توسط هتاو

کریستینا راسموسن

هر فردی در زندگی‌اش مصیبت از دست دادن عزیزی را تجربه میکند. هیچکس از تجربه‌ی دردناک این حس اندوه مستثنی نیست. تجربه‌ای آشفته‌کننده که هویت و درکِ از خویشتن را از ما میگیرد.

به همین دلیل است که میگویند غم سوگواری تا ابد باقی میماند. این مسئله ابدا صحت ندارد. سوگ تا ابد باقی نمیماند تنها ترس و سردرگمی میتوانند تا ابد با ما بمانند.

وقتی شوهرم در سال 2006 فوت کرد همه میگفتند که هرگز سوگواریم به پایان نخواهد رسید، که تنها زمان حالم را بهتر خواهد کرد و باید صبر کنم. من هم منتظر ماندم تا زمان شفایم دهد اما هیچ اتفاقی نیافتاد. زمان زخم‌هایم را التیام نبخشید. اما در کمال تعجب کنش و فعالیت کمکم کرد. باید برای خودم و دیگرانی که کمک کردم تا پس از مرگ عزیزی به زندگی بازگردند توالی رویدادها را توضیح میدادم.

بهبودی پس از مرگ نزدیکان سه مرحله دارد.

نخست پشت سر گذاشتن زندگی قدیمی است. این جدایی مجبورمان میکند زندگی که تا کنون داشتیم را پشت سر بگذاریم. روال عادی زندگی روزمره‌مان مختل شده است. برخی معتقدند وقتی که زندگی قدیمی‌مان را به اجبار پشت سر میگذاریم مرحله جدید زندگی‌مان آغاز میگردد. اما متاسفانه اینگونه نیست. در این مرحله که تنها و سردرگم هستیم در فضای مابین زندگی قدیم و جدیدمان دست و پا میزنیم.

دوم شروع به زندگی در فضای مابین این دو زندگی میکنیم. زندگی که پشت سر گذاشتیم و زندگی که هنوز به آن پا ننهاده‌ایم. من آنرا اتاق انتظار میخوانم. وقتی که در اتاق انتظار هستیم هنوز به گذشته‌ای که برای همیشه از بین رفته است متصلیم و در همان حال تلاش میکنیم تا بفهمیم آینده چگونه خواهد بود.

در این حالت ما با حقایق جدید زندگی‌مان دست و پنجه نرم میکنیم، و قادر نیستیم که خودمان و وضعمان را به روشنی ببینیم و تصمیم‌هایی بگیریم که قبلا به آسانی اتخاذ میکردیم. توانایی مغزمان برای برنامه‌ریزی و استدلال به طور موقت از بین رفته است.

سوم، کم‌کم شروع به تجربه زندگی جدیدمان میکنیم. احتمالا این ترسناک‌ترین جنبه زندگی پس از سوگواری است زیرا همه چیز برایمان ناشناخته است و مجبوریم بسیاری از مسائل را به دست سرنوشت بسپاریم. کم‌کم پایمان را از اتاق انتظار بیرون میگذاریم و قدم به دنیای واقعیت های تازه می‌نهیم. با اینحال هنوز به خوبی در زندگی جدیدمان جا نیافتاده‌ایم.

در حالیکه این سه مرحله پس از مرگ نزدیکان گذرانده میشود آنچه که مهم است و باید برای بهبود به آن توجه داشت اتفاقی است که برای ذهن می‌افتد. هر حادثه‌ای که عواقبش درب را به روی بخشی از گذشته‌مان ببندد – طلاق یا مرگ- اثرش بر روی ذهنمان باقی میماند. ما میمانیم و حس تعلیق. نمیدانیم که زندگی‌مان چگونه خواهد بود. از فعالیت و زندگی را آغاز کردن میترسیم. نهایتا این اندوه نیست که ما را از سرگرفتن زندگی باز میدارد بلکه ترس از دست دادن دوباره است.

قبل از اینکه بتوانیم فرایند وارد شدن به زندگی جدید را شروع کنیم مهم است که رابطه بین ترس و ذهن را بفهمیم. توده‌هایی بادامی شکل از ماده خاکستری مغز به نام آمگدالین[1] که در داخل هر دو نیمکره قرار دارند به ما برای پردازش داده‌های حسی کمک میکند. برای تعیین اینکه بفهمیم آنچه که اتفاق می‌افتد تجربه‌ای امن است یا خطرناک. اینکار به وسیله قیاس آنچه در حال وقوع است با آنچه که در گذشته تجربه کرده‌ایم انجام میگیرد.

بسته به اینکه ارزیابی مغز از این تجربه امن یا خطرناک باشد ما به روش‌های متفاوتی واکنش نشان میدهیم. وقتی آمگدالین خطری را حس کند، هورمون‌های استرس مانند آدرنالین آزاد میگردند که واکنش مبارزه یا پاسخ به مبارزه را در ما بر می‌انگیزند و ما را به طور کامل در حالت آماده باش برای خطر قرار میدهند.

متاسفانه بعد از حادثه‌ای ناگوار، جهان مغشوش و بی‌ثبات است. هر چیز یک خطر به نظر میرسد زیرا تمام آنچه که میدانسته‌اید- مثلا اینکه قرار است تا آخر عمر با عزیزتان زندگی کنید، که قرار است سالم باشید، که قرار است در امنیت باشید- اکنون تغییر کرده است. بعد از حوادثی اینچنینی کل جهان را به صورت خطر ارزیابی میکنیم زیرا آمگدالین فورا تجارب جدید ناشی از این حوادث را و آنچه که در زندگی برایتان مهم بوده است مقایسه میکند. این خود به خود منجر به احساس ترس میگردد و زمینه پذیرش حس خطر را برای مغز فراهم می‌آورد، بنابراین باعث میشود احساس خطر کنید در‌حالیکه چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. این رفتارِ ناخودآگاه چیزی است که باعث گرفتار ماندن افراد در غم و اندوه میشود، زندانی در اتاق انتظار که فاز دوم زندگی پس از یک حادثه است.

در حالیکه در اتاق انتظار به سر میبرید به طور فزاینده‌ای احساس آرامش میکنید. اینجا مکان امن شماست. برخی اوقات پس از وارد شدن و جاگیر شدن در این فضا به راستی بسیار دنج و دلپذیر میشوند. به زبان استعاره، برای اینکه بتوانید آنرا بهتر تصور کنید، به اتاق نشیمنی با مبلمانی راحت و یک تلویزیون بزرگ شبیه‌اند. در ابتدا شما به این اتاق انتظار وارد میشوید تا فرصت داشته باشید تا زمان تطبیق خود با شرایط مرگ یک عزیز در امان باشید. اما به زودی مغز شما خروج از این فضا را به عنوان یک خطر شناسایی میکند. میخواهید که از رنج دوری کنید بنابراین مغزتان سعی میکند تا شرایط ناخوشایند را قبل از وقوع پیش‌بینی کند. ما در اتاق انتظار میمانیم زیرا از خطر غم و رنج آینده می‌هراسیم. متاسفانه هرچه بیشتر در این شرایط بمانید از نو شروع کردن دشوارتر میشود.

همه ما ناچاریم تا با غرایزمان کلنجار برویم تا دریابیم که چه زمانی به آنها تن بدهیم و چه زمانی از آنها بگریزیم. این چالش انسان بودن و داشتن مغزی است که برای بقا تکامل یافته است.پس از غمی ویرانگر ناشی از مرگ یک عزیز مغز احساس خطر میکند. دوست ندارد تا باورهایش به چالش کشیده شود زیرا از این باورها به عنوان سپری در مقابل خطرات، برای امنیت ما استفاده میکند. زندگی پس از حوادث ناگوار باورهایی را که تا به حال و قبل از حادثه داشته‌ایم به چالش میکشد بنابراین مغز به هر شکل ممکن برای مبارزه با زندگی جدید فعالیت میکند. غرایز بقا در ما چنان قوی هستند که میتوانند ما را برای سالیان متمادی در خود زندانی کنند. باید یاد بگیریم تا چگونه با حس خطر ناشی از زندگی جدید را مبارزه کنیم و چگونه آنها را از تهدیدهای واقعی تشخیص دهیم.

شما میتوانید به تدریج از اتاق انتظار بیرون بیایید. باید یاد بگیرید تا چگونه ترس‌هایتان را فریب دهید و برای این هدف باید تمرین کنید تا هر روز کارهایی انجام دهید که اندکی شما را از روتین راحت و امنتان خارج میکند. باید یاد بگیرید که با ترس طبیعتی‌تان از تغییر مبارزه کنید. این اساس مدل من از ورود دوباره به زندگی است، و به شما امکان میدهد تا نقشی فعال و استراتژیک در تعریف دوباره از زندگی‌تان پس از مرگ نزدیکان داشته باشید. قادرتان میسازد تا سکوی پرتابی بسازید که به کمک آن زندگی جدید مورد نظرتان را خلق کنید.

منبع


[1] Amygdalae
هتاو
aravern@yahoo.com

3 دیدگاه برای “چه اتفاقی می افتد وقتی سوگواریم؟”

  1. از سایتی مراحل سوگ از منظر روانپزشکی را اضافه میکنم شاید در درک بهتر مطلب مفید باشد.
    مراحل سوگ عبارتند از:
    مرحله 1 ـ شوک ، ناباوری و کرخی: در این مرحله بهت زده می شوید و پذیرش فقدان برایتان می شود، بنابراین وسوسه می شوید که آ نرا انکار کنید، نگرانی فوری شما این است که احساسات دردناک خود را فرو بنشانید.
    مرحله 2 ـ آرزو و جستجو کردن: می پرسید چرا؟ خشمگین هستید و گاهی نیز به این انتظار غیر واقع بینانه که همه چیز درست می شود، تکیه می کنید.
    مرحله 3 ـ درماندگی و آشفتگی: درمانده می شوید و امیدی برای بهتر شدن کارها ندارید.
    مرحله 4 ـ پذیرش و سازمان یافتگی: امید های کذب را کنار گذاشته و فقدان را به عنوان یک واقعیت می پذیرید. در این هنگام سعی خواهید کرد به روال عادی زندگی برگردید.
    مرحله 5 ـ کسب هویت جدید: خود را با شیوه جدید تطبیق می دهید.
    عبور از این مراحل منوط به انجام تکالیف سوگ می باشد و فرد بایستی این مراحل و تکالیف را به خوبی انجام دهد تا بتواند با زندگی جدید خود را تطبیق نماید.

  2. هتاو گرامی سلام،
    متن ترجمه خیلی روان بود. زحمت زیادی بابت این کار کشیده اید، امیدوارم این مطلب را در سوگ عزیزی ننوشته باشید.

    1. ممنونم ابوالفضل عزیز. اگر پیشرفتی در ترجمه ام داشته باشم مدیون کمک و راهنمایی های شماست. خیر. منتها وقتی متن را دیدم به نظرم جالب توجه آمد زیرا متاسفانه دیر یا زود همه ما با چنین غمی مواجه خواهیم شد. دور باد آن روز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *