داستان کوتاه کوتاه (1): دمپایی‌های پروانه‌ای

یادم می‌آید همان موقع هم به شک افتادم که نکند خریدن یک جفت دمپایی با پروانه‌های تزئینی روی آن، کار اشتباهی باشد، و بعداً معلوم شد که حدسم درست بوده است. هیچ وقت نمی‌توانستم توی خانه پیدایشان کنم، چون مدام…

حراج

حراج! حراج! یه جفت کفش بچگانه! نو نو! که تا حالا کسی نپوشیدش! ارنست همینگوی بعد از کلی وبگردی و خواندن دست کم چهل پنجاه تا داستان ۵۵ کلمه ای که هیچکدام به دلم ننشست و نتوانستم خودم را راضی…

بالا و پایین

سیب داد زد: هی! داری چی‌کار می‌کنی! نکنه می خوای منو گاز بزنی! مرد جواب داد: آره خب! مگه نیفتادی، راستی واسه چی افتادی؟ سیب جواب داد: آخه اون بالا رسمه هرکی می‌رسه، می‌اندازندش پایین! تو واسه چی منو می خوری؟ مرد…